خاطرات روزهای آخر بارداری و روز زایمان
ان اس تی اول خیلی بد بود تکون های بچه ترسیده بودم رفم ی چیز شیرین خوردم باز ان اس تی دادم ولی چنگی به دل نمیزد قرار شد فردا س مسومیت حاملگی بدم نمک رو قطع کنم و دوباره برم بیمارستان بهمن برای ان اس تی دکرم گفت این چند روز استراحت کامل باشه کار سنگین نکن خلاصه ما شبونه رفتیم بیمارستان و یه ست خون دادیم و ظرف گرفتیم برای آزمایش مسومیت حاملگی
شوشو زنگ زد به مامانش که فردا راشین میاد خونه شما چند روزی اونجا باشه آزمایشم داره
دوشنبه صبح مادر شوشو اومد دنبالم و رفتیم خونشون عصر دوشنه هم با شوشو رفیم ان اس تی دیگه دادیم که خوب بود خدا رو شکر و برگشتیم خونه مادرشوشو قبل از رفتن یه سر اومدیم خونه مدارک منو برداشیم که شوشو بره برای ثبت نام دانشگاه من و برام مرخصی رد کنه
سه شنبه هم خونه مادر شوشو بودم و شبش اومدیم خونه خودمون که باز از چهارشنبه برم خونه مامانم اینا اونجا باشم
صبح چهارشنبه حموم کردم و وسایلم رو برداشتم داداشم اومد دنبالم رفتم خونه مامانم اینا
پنجشنبه صبح مادر شوشو زنگ زد حالمو پرسید و حوصلمم سر رفه بود گف عصر میخوای بیام ببرم بیرون یه دوری بزنیم که دیگه قرار شد دوتا خانواده بریم یه جای نزدیک که برای من سخت نباشه و شام بخوریم و برگردیم
ساع 7 پدر وشو اینا اومدن و چون خونه مامان اینا نزدیک لواسون بود رفیم اون سمت هوا هم دیگه داش بوی پاییز به خودش میگرفت شب اومدیم خونه مامان اینا ساعت یک شب بود از درد از خواب بلند شدم خیلی درد بدی بود طوری که تا دستشویی دلا دلا میرفتم هی تحمل کردم گفتم اگه تا 4 ساکت نشد دردم مامانم اینا رو صدا کنم که دیگه از درد خوابم برد
صبح جمعه برای مامانم تعریف کردم درد داشتم گفت حتما دیشب شکمت باد خورده بوده
جمعه رو هم خونه مامان سپری کردیم و شنبه هم اونجا موندم
یکشنبه 30 شهریور باز وقت دکترم بود صبح شوشو دیر تر میخواس بره شرک اول خونه مامان اینا صبحانه خوردیم رفتیم سمت بانک بند ناف که قرارداد ببندیم و بعد منو بذاره خونه حموم کنم برم دکتر باز عصر برم دو روزی خونه مادر شوهرم
اومدم خونه یه ذره جمع و جور کردم یه سری لباس شستم ناهار خوردم و حموم کردم و آزانس گرفتم رفتم دکتر
داشتم با دکتر راجب تاریخ زایمان و نامه بیمارستان حرف میزدم و رفتیم واسه معاینه که باز دکتر تکون های بچه رو احساس نکرد و رفم یه ان اس تی دیگه دادم خوب نبود دکر گفت سریع برو بیمارستان اونجا دستگاهش قوی تره به من خبر میدن از اونجا منم زنگ زدم وشوشو اومد دنبالم به مامانمم خبر دادم ولی گفتم دلتون شور نزنه مثل دفعه پیش هست میام
تو راه به مادر وششو هم زنگ زدم که شما شامتون رو بخورید من میرم بیمارستان تا ده میایم خونه رفتم به بیمارستان همون و بستری شدن همان
رسیدیم به بلوک زایمان و آماده شدم برای ان اس تی
ان اس تی اول تکون بچه صفر بود با دکترم صحبت کردن گف بستریش کنید و تا صبح بذارید رو مانیتور باشه من صبح ساعت 5 میام به مامانم اینا و شوشو گفتم گویا اونا هم اومدن یمارستان ولی راشون ندادن که گفتن برید صبح بیاید
خلاصه ما رو بستری کردن دونفر دیگه هم تو ااق بودن که اورژانسی زایمان داشن یه ذر با اونا حرف زدم و اونا رو بردن واسه زایمان من موندم تنها اونجا یه ذره هم درد داشتم ساعت نمیگذشت تازه قرار بود ساعت ها هم کشیده بشه عقب خوابم نبرد هی از این ور به اومور سرم تو دستم قرار بود ساعت 5 صبح قبل از اومدن دکتر یه ان اس تی دیگه بشم
طرف ساعت 4 صبح بود یکی از مریضای دکتر اومد که آماده بشه برای زایمان نیم ساعت بعد یکی دیگه هم اومد خوب بود لا اقل یه هم صحبت داشتم
پرستاره اومد و دستگاه ان اس تی رو به من وصل کرد و گف تو مرخصی خیالت راحت منم به شوشو اس دادم که کجایی گفت دادم میام بیمارستان مامان و باباتم اومدن گفتم الکی اومدن من دکتر زایمانش تموم شه میاد مرخصم میکنه
با شوشو اس ام اس بازی میکردم که دکتر اومد بالا سرم نوار ان اس ی رو گرف و دید گفت تو درد نداری گفت چرا یه ذره دارم معاینم کرد گفت دکتر جون یه ذره دهانه رحمت 6 سانت باز شده صدا در نیمده سریع ااق عمل رو آماده کنید بهم شوک دست داد نفهمیدم چی شد در عرض ده دقیه منو بردن اتاق عمل اصلا فکرشو نمیکردم گفم من میخوام فیلمبرداری کنن قراره بند ناف ذخیره کنم گفت اصلا وقت نداریم گفتم لا اقل بذارید مامنم و همسرمو ببینم گفتن هیچ وقتی نداریم منو بردن تو اتاق عمل همینطور اشک بود که از چشمم سرایر بوذد دفعه اولم بود میرفتم تو اناق عمل دیدم دکترم سریع دستشو شست پزشک بیهوشی اومد بالای سرم چند تا سوال پرسید و دیگه هیچی نفهمیدم فق ساعت رو دیم که یه ربع به هفت صبح بود
چشمامو باز کردم اولش نمیدونستم کجام احساس میکردم دادم خفه میشم نفسم بالا نمیومد دیدم و یه اتاق بزرگم که توش پر از مریضه فهمیدم اینجا اتاق ریکاوری هست ساعت رو نگاه کردم ساعت تقریبا نه بود صدا زدم دارم خفه میشم ه حلقم خلط بود نمیذاشت نفس بکشم یه دردی هم زیر شکمم داشم یه دفعه ددیم یه پسر نازو اوردن کنارم گفتن ببین چه پسر نازیه گذاشتنش رو سینم بهرین حس دنیا بود فق پرسیدم سالمه گفت خیال راحت باشه بچه رو بردن دوتا پرستار اومدن و شکمم رو فشار دادن جیغی زدم که خدا میدونه خیلی بد بود
باز یه بار دیگه فشار التماس میکردم نکنید میفتن باید فشار بدیم اگرنه مشکل برمیخوری
آمادم کردن برم تو بخش در که باز شد شوشو رو دیدم که که میگه راشین رو اوردن پیشونیمو بوسید بعد مامتنم رو دیدم که داشت گریه میکرد و بوسم کرد منم اشک تو چشمام جمع بود مامانم گفت نمیدونی چه پسری به دنیا اوردی خیل نازه بعد بابام اومد بوسم کرد خواهر وشو رو دیدم داره فیلم میگیره بعد پدر شوشو رسیدیم در اتاقم دیدم مادر شووش اونجاست پسری هم تو اتاقه همه رو بیرون کردن لباسم رو عوض کردن بعد اجازه دادن بیان تو پرستار اومد باز پسری رو گذاشت رو سینم شیر خورد
دیگه بقیه اومدن تو و حالمو میپرسیدن هیچ کس فک نمیکرده من زایمان کنم همه منتظر ترخیص من بودن که پرستار میاد میگه شناسنامه بدید شوشو میگه مگه مرخص نیست میگه کجای کاری آقا و اتاق زایمانه بعد ده دقیقه میان و میگن همسر ئ همراه های راشین بیان بچه رو ببین مامانم میگفت ما اصلا باورمون نمیشد خلاصه که پسر ما 31 شهریوری شد
دیگه همه رفتن و مامان موند پیشم من باید هیچی نمیخوردم با مامن یه ذره حرف زدیم و یه ذره گریه کردم دیگه نزدیک ساعت ملاقات بود مامان موهامو باف یه ذره ارایش کردم اول شووش اومد بعد مادر شوهر و خواهر شوهر اینا بعد بابام اینا و همه خاله ها و دختر خاله ها و عمه و...پرستارا میگفتن ما زائو ندیدیم اینقدر ملاقاتی دسته گل تو اتاق پر بود
مادر شوشو جلوی همه یه دستبند دستم کرد که قدیمی بود بعد شوشو یه نیم س بهم داد
ساعت ملاقا تموم شد همه رفتن موندیم منو مامان و بچه یه مریض دیگه هم اوردن کنار دستم وای که چقدر ناز داشت تا صبح ناله کرد
ساعت 6 برام یه چای و عسل اوردن خوردم بعد گفت از تخت با پایین راه برو سخت بود ولی نه خیلی چند قدمی راه رفتم بعد کمپوت خوردم و...
شب سخی رو با هم اتاقی نالان گذروندم ولی گذشت
صبح روز سه شنبه مادر شوشوو شوشو اومدن پیشم مامانم رفت خونه که کارای خونه رو بکنه من میام
ساعت 11 ظهر مرخص شدم و رفتیم خونه مامانم باد پاییزی اول مهر حس خوبی و بهم داده بود
ببخشید پس ها رو تک تک نمیرسم جواب بدم از تبریک های پر از مهر همتون ممنونم
رجیج میدم به جای جواب به تک تک پستای پر از مهر شماها از پس جددی ذارم دوستون دارم