سلامی
سعی میکنم بیام ولی اصلا نمیشه
ما هم خوبیم پسرک دیگه نزدیک دو سالشه و مشغول شیطونی منم که دو ساله سرکار نرفتم و در جوار آقا هستم الانم درگیر پایان نامه دانشگاهم
سعی میکنم بیام ولی اصلا نمیشه
ما هم خوبیم پسرک دیگه نزدیک دو سالشه و مشغول شیطونی منم که دو ساله سرکار نرفتم و در جوار آقا هستم الانم درگیر پایان نامه دانشگاهم
اونم چی تمام خاظرات بارداریم
شما دو ماهه شدی و من فقظ خاطرات یه هفته تو رو تونستم ثبت کنم از الان به بعد میخوتم لا اقل هفته ای برات خاظره بنویسم
تو الان ده روزی میشه میخندی بهم وقتی باهات حرف میزنم با جشمات منو دنبال میکنی منم شناختی که مامانتم یه ذره غریبی میکنی تنها باشی با کسی دمر که میدارمت گردنتو بالا میگیری و پاهاتو هل میدی جلو با دهنت صدا در میاری خلاصه اینکه خوردنی شدی و دل مامانی و بباایی هم برات تنگ میشه هز شب باید یه عالمه عکس ازت بگیرم براشون بفرستم
از سه شنبه تا امروز م که یکشنبه هست اومدیم خونه مامانی سه شنبه شب سال دوم مادر جون بود و یه ختم انعام کوجیک گرفته بودیم براش منم اومدم از صبح که هم مامانب تو رو حموم کرد هم من حلوا درست کردم عصر رفتیم خونه مادر بزرگ اونجا بعضی فامیلا بار اول بود تو رو دیدن قربون صدقت رفتن کادو هم گرفتی یه عالمه ولی مامان جشمت قی کرده بود ظوری که برگشتیم شی خوابیدی دیگه چشمت باز نمیشد با چایی شستم و مبترسیدم سرما خورده باشی
چهارشنبه همش دلشور میرد واسه جشمت تا عصر که وقت دکتر داشتی عصر بابایی رفتیم پیش آقای دکتر همه جین خوب بود گفت جشمشم مال آ؟لودگی هوا هست
اومدیم و خیالم راحت شد پنجشنبه مامان اینا مهمون ئاشتن یکی از دوستای بابا از صبح مشغول کار بودیم توام پسر خوبی بودی ولی عصر مهمونا اومدن یه ذره بی قراری کریدی و گریه گریپمیجر خوردی ساکت شدی خوابیدی جمعه هم به جمهپع جور خونه مامانی گذشت میخواستم حمومت کنم که فردا واکسن داری از شانس لوله آبگرم خونه مامانیا ترکید نشد حمومت کنم باباتم یه دره سر من غر رد که با هم رفتیم تو قیافه جفتمون
صبح شنبه رفتیم واسه واکسن یکی از مرلکز واکسن پنجگانه نداشت رفتیم یه مرکز دیگه یه ذره گریه کردی و اومدیم خونه بهنت استامینوفن دادم که بد خورئی و نف کردی خیلی بد دارو میخوری مامان تو خواب ناله مبکردی و پاتو تکون میدادی جیغ میزدی منم دلم کباب میشد
مادربزرگ مامانم چشموش آب مروارید داشت امروز عمل داشت مامانی رفت یه سرزد و زود به خاطر تو برگشت تبت رفته بود بالا استامینوفنم به زور میخوردی
منم به دره باب مامانی سرخاله بحث کردم بعدم ناراحت شدم و یه عالمع گریه کردم خیلی حساس شدم این روزا
شب بهت شیر دادم موندی پیش مامانی رفتیم من یه سر به مامان بزرگم زدم با بابات و تومدیم به تو قطره استا بدم که بع دفعه بالا اوردی شدید طوری که ترسیدیم ههمون
باز یه ساعت بعدم همین زنگ زدم دکترت گفت شیرتو بدوش با قطره قاطی کن بده دوباری خوردی تبت داشت میرفت بالا لباستو کم کردم شب بدی رو گرزوندم
الانم هنوز بی قراری
پارسال یادمه روز تاسوعا ظهر با مامانم رفتیم آمپول گونال زدم تو نافم چقدر تو بغل مامانم گریه کردم و دلم شکسته بود خدایا اگه هر لحظه شکرت کنم واسه نعمت بهشتیت بازم بهت بدهکارم فقط عزت میخوام به همین وقت عزیرت و به شش ماه کربلات هیچ زن و مردی رو در حسرت بچه نذار خدایا پسرم رو بیمه ابوالفضلت میکنم و ازت میخوام.سید کوچولوم تا بزرگیش قدم تو راه تو بزاره الهه آمین.خدایا یه دهای دیگه ام دارم دوست دارم بهم عمر با عزت بدی بزرگ شدنشو ببینم و لذت ببرم
باید راه میرفتم از تخت اومدم پایین خدا رو شکر اونقدر سخت نبود که فک میکردم دست و صورتم رو شستم موهامو شونه زدم یه آرایش ملایم کردم دکترم میدونستم صبح زود میاد واسه ترخیص ساعت ۶صبح دکترم اومد دیدم گفت مرخصی راه زیاد برو فردا هم حموم کن شکم بند ببند هفته دیگه بیا واسه کشیدن بخیه مطب.ساعت ۸شوشو و مامانش اومدن پیشم که مامان بره خونه تا من بیام خونه رو آماده کنه تساعت ۱۲بود مرخص شدم دباد پاییزی خودش رو نشون میاد رنگ آفتاب بهم انرژی میداد رپدر شو شو اینا در خونه مامان اینا منتظرم بودن رسیدیم در خونه گوسفند کشت پدر شوشو اسفند دود کردن و...اناهار خوردیم خیلی خسته بودم کنار پسملی خوابیدم یه ساعت شد خوابم ولی انگار یه شبانه روز بود اینقدر بهم چسبید و با آرامش بود این خواب هواسه شام مامان گفته بود خواهر شوشو اینا هم بیان رمادر شوشو یه گردنبد الله واسه پسری داد خواهر شوشو هم یه دستبند مادر بزرگم یه سکه.ممامانم کادویی که واسم سفارش دادخ بود یه انگشتر فیروزه بود که با اومدن زود آقا پسری وقت نشده بود بره بگیره.
مادرشوهری و پدر شوهری که خونه مامان اینا بودن از خواب بیدار شدم دیدم من و پسری رو تخت خوابیدم هیچ صدایی نمیاد از خونه اولش ترسیدم.نمامان رو صدا زدم اومد گفت همه خوابن منم داشتم گوشت های قربونی رو مرتب میکردم.مکمکم کرد رفتم دستشویی و اومدم به کوهیار شیر دادم آروغش رو مامان گرفت جیشش رو عوض کرد.بقیه هم بیدار شدن یه چایی عسل خوردم خیلی بهم میچسبه این روزا چایی عسل رخواهر شوشو اینا هم اومدن یه ره از دخترش که بچست و میره بالا سر بچه میترسم ولی رومم نمیشه حرفی بزنم ناراحتی پیش بیاد هی میرع سرش رو ناز میکنه...راستش اصلا دلم مهمون نمیخواست دوست داشتم رو تخت ولو باشم قدیما خانمی که زایمان کرده بود میخوابید و کاچی میخورد نمن مجبور بودم بیام تو پذیرایی رو مبل بشینم مدوستاشم زودتر برن بخوابم.
شام شوشو از بیرون گرفت خودش و خوردیم ساعت ۱۰:۳۰بود رفتن مهمونا منم کوهیارو شیر دادم و جیش...ساعت ۱۲بود خوابیدم سخت بود بلند شدن از رو تخت و شیر دادنش با بخیه ولی باید بیار میشدم گفته بودن بیشتر از سه ساعت اگه بچه بیدار نشد خودتون بیدارش کنید شیر بدید.
هنوز نمیتونست سینه رو درست بگیره آغوزم سخت میمود گشنشم بود گریه میکرده خدا رو شکر که سینه هام زخم نشده بود خدا پدر دکترم رو بیامرزه بهم گفت از ماه ۷ عرق نعنا بزن به سینت که زخم نشه.
روز دوم صبح بود صبحانه مفصلی خوردم به زور مامان و شوشو بیشنر دلم چایی میخواست تا غذا عصر باز مهمون داشنیم عمه های شوشو قرار بود بیان سخته خودت نیاز به استراحت داری مهمون میاد نی نی هم افتاده بود به گریه پستونک گذاشتم همچنان میک میزد مونده بودم مهمونا رفتن بچه بیقرار بود شب خوابیدم باز گریه اومدم جاشو عوض کنم دیدم پوشکش خونیه ترسیدم مامانم و شوشو رو صدا کردم رفتیم بیمارستان با شکم بخیه زده من میدودیم تو راه پله ها دکتر اورژانس دیزش گفت خانوم به بچه شیر ندادی گفتم چرا نگو من غذا نخوردم شیر نداشتم بچم آب بدنش رفته عوره دفع کرده دکتر گفت شیر خشک بده شیر خورد و خوابید آروم
پنجشنه سوم مهر صبح دیگه افتادم به غدا حسابی خوردم و هم شیر خودم هم شیر خشک دادم باید میرفیم غربالگری و تست زردی دکتر کودکان گفته بود زردی نمیگیره چون گروه خونیمون Abبود منم خوشحال بودم ولی زهی خیال باطل کم آبی دیشب زردیشو رسونده بود به ۲۰یعنی مرز سریع دستگاه به دستای کوچیکش سرم زدن آب بدنش برگرده اشک بود که میریختم بچم جلوی چشمم تو دستگاه چشماش بسته پوستش شده بود لبو اشک میریختم دکتر کودکان اولش یه زن بی مسولیت بود میدید من شیرم نیمده هنوز نمیزاشت شیر خشک بدم ممنم دکترش رو عوض کردم یه دکتر با مسولیت پیدا کردم که یه ذره پولکی بود با شکم بخیه زو روز من زل زدم به دستگاه هر سه ساعت میوردم بیرون با شک بهش شیر میدادم میزاشتم باز دستگاه چی کشیدم درد خودم یادم رفته بود
بدترین پنجشنبه و جمعه عمرم گذشت اتاق خصوصی گرفتیم من و مامانم بودیم دستگاه تو اتاق ملاقاتم آزاد بود شوشو که داغون.شده بود مادر شوشو و...میومدن پیشم میخواستن منو دلداری بدن خودشون بدتر از من.
بالاخره تموم سد مرخص شدم لا افسردگی شدید رفتیم خونه امروز روز شس یا به قولی شب هفت بود حمومش کردیم عصر تو گوشش اذان گفتیم خودمم تب شیر کرده بودم افتاده بودم شیرم راه افتاد خدا رو شکر بچم نیم کیلو لاغر شده بود چقدر بود که نیم کیلوشم بره دیگه دو روز مامان نزاشت از تخت بیام پایین فقط استراحت کردم بخیه هام درد میکرد فقط شیر میدادم بقیه کتراشو مامان میکرد دستش درد نکنه....هبه زودی میام با قسمت بعدی