بعد از یه مدت پیاده روی نکردن صبح بلند شدم و اول یه دوش گرفتم حاضر شدوم و قدم زدم به سوی شرکت

دلم تنگ شده بود برای قدم زدنم

هوا هم خوب بود و لذت میبردم و تو ذهنم کارایی که باید بکنم رو دوره میکردم چیا بخرم چه کارا بکنم از کجا شروع کنم کی شیرنی درست کنم و...کلا لذت میبردم

ولی خیلی کار دارما این چند وقت بچه دختر خالم به دنیا اومد نرفتم دیدنش خونه خریده نرفتم دیدنش عمه شوشو خونه خریده باید برم برای اونم یه کادو بخرم ...خونه رو حتما باید تا 15 اسفند پذیراییمو تمیز کنم ویترینم یه عالمه خاک گرفته باید در بیارم بشورم دو نه به دونه کارگرم که پیدا نکردم هنوز برای هیچ کس کادو نخریدم برای عیدی ولی تمام اینا لذت خاصی رو تو وجودم میندازه لذت زندگی لذت زنده بودن و....

تو شرکت این چند وقت خیلی اعصابم خورده جو شرکت به ریخته یهم همکار اومده تو اتاقمون که کلا حالم بهم میخوره ازش از بس چندش حرف میزنه و تریپ صمیمی بر میداره کم مونده صبحی بهش بتوپم ولی جلوی خودمو نگه داشتم ولی حرف اضافه بزنه باز جوابشو میدم .


عصر 5:30 از شرکت اومدم بیرون و پیاده باز رفتم خونه میخواستم مغازه های گیشا رو ببینم و گوشتم بخرم رفتم گوشت چرخ کرده بخرم 1.5 گوشت خریدم شد 50 تومن چه خبره والا ولی چی میشه گفت ...

سر راه بادمجون و .. خریدم و رفتم خونه اول بادمجونا رو پوست کندم و گذاشتم سرخ بشه بعد گوشتا رو بسته بندی کردم و گذاشتم فریزر شامم گذاشتم  رفتم سراغ تمیز کردن میز توالتم که شوشو اومد خوره بود زمین پاش زخم شده بود براش بتادین زدم و نشستیم به حرف زدن خیلی این چند وقت ازش دور شده بودم بیچاره دلم براش سوخت شاممش رو دادم و خودم رفتم رو تردمیل بعد تردمیل اینقدر جفتمون خسته بودیم بیهوش شدیم


امشب شوشو دیر میاد ببینم میرسم یه کابینتم رو تمیز کنم یه عالمه هم لباس اتویی دارم

نمیدونم رمزی بنویسم که راحت باشم یا عمومی ....