من و اوستا کریم
داستان ِ من و اوستا کریم هم شده داستان ِ موش و گربه...
حس می کنم بازیچه اش شده ام این روزها...از بازی کردن با من لذت می برد انگار...به بهانه های مختلف، از امتحان الهی بگیر تا اثبات بدی روزگار، هی این دم ناقابل م را می گیرد و در هوا می چرخان...د و خسته که شد ول می دهد، تا خیال م راحت می شود که خلاص شدم، دوباره دم م را می گیرد و روز از نو، روزی از نو ...به گمانم از تقلا کردن من خوشش می آید...از دست و پا زدن ام لذت می برد...قصد گرفتن جان م را ندارد، همه اش بازی ست...نه رهایم می کند نه خلاص...
خب از یک جایی به بعد از جنگیدن خسته می شوی..دیگر مقاومت نمی کنی...تسلیم می شوی تا هر بلایی خواست سرت بیاورد...او همبازی قوی می خواهد و من اما یک بچه موش ِ ضعیف...خسته و تنها....به گمانم باید خودم را به موش مُردگی بزنم، تا اوستا کریم از من قطع امید کند و در فکر ِ همبازی جدیدی، هم اندازه ی خودش باشد...
خدا جون به خدا من دربرابرت هیچم میخوای قدرتت رو نشون بدی نشون دادی میخوای نشون بدی تا نخوای نمیشه فهمیدمو....
حس می کنم بازیچه اش شده ام این روزها...از بازی کردن با من لذت می برد انگار...به بهانه های مختلف، از امتحان الهی بگیر تا اثبات بدی روزگار، هی این دم ناقابل م را می گیرد و در هوا می چرخان...د و خسته که شد ول می دهد، تا خیال م راحت می شود که خلاص شدم، دوباره دم م را می گیرد و روز از نو، روزی از نو ...به گمانم از تقلا کردن من خوشش می آید...از دست و پا زدن ام لذت می برد...قصد گرفتن جان م را ندارد، همه اش بازی ست...نه رهایم می کند نه خلاص...
خب از یک جایی به بعد از جنگیدن خسته می شوی..دیگر مقاومت نمی کنی...تسلیم می شوی تا هر بلایی خواست سرت بیاورد...او همبازی قوی می خواهد و من اما یک بچه موش ِ ضعیف...خسته و تنها....به گمانم باید خودم را به موش مُردگی بزنم، تا اوستا کریم از من قطع امید کند و در فکر ِ همبازی جدیدی، هم اندازه ی خودش باشد...
خدا جون به خدا من دربرابرت هیچم میخوای قدرتت رو نشون بدی نشون دادی میخوای نشون بدی تا نخوای نمیشه فهمیدمو....
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ ساعت 11:22 توسط روشا
|