کم کم یاد می گیری با سختی ها و مشکلات زندگی، "همزیستی مسالمت آمیز" داشته باشی...روزی می رسد که زندگی کردن در کنار درد و رنج را بلد می شوی؛ قبول می کنی که سختی هم جزئی از زندگی است و تا نباشد خوشی بی معنی ست...یاد می گیری بین خوشی و ناخوشی ت...عادل برقرار کنی...چطور ایگنور کردن مشکلات را یاد می گیری...کمرنگ کردن شان را حتی، اصلا خوشبخت بودن را یاد می گیری، از زندگی لذت بُردن را...می دانی؟ به گمانم خوشبختی همین لحظات شیرین روزانه ست...همین روزمرگی ها...درک ِ خوشی های کوچک دور و برمان است...خوشبختی نوشیدن قهوه ی سرپایی، در لیوان کاغذی کافه ی دور میدان تجریش است...خوشبختی پیاده روی عصر چهارشنبه ی خیابان ولیعصر است...یک ساعت همنشینی با دوستی قدیمی در کافه رئیس است...گل دادن ِ گلدان ِ کاکتوس ات است...خوردن ِ یک کاسه آش داغ در فصلی سرد...خریدن یک دسته گل نرگس از دستفروش سر چهار راه تخت طاووس است...مستی با عطر گل مریم است...حتی خوشبختی می تواند همین تعطیلی وسط ِ هفته باشد...همین که با خیال ِ راحت تا ده صبح در تختخواب باشی و ساعت ات را کوک نکنی برای صبح زود