به اینجا احتیاج داشتم
امروز رفتیم برای دفن خیلی سخته خیلی تمام لحظه ها فک میکردم که اگر زبونم لال من جای زنش بودم چی میشد
نمیدونم خدا چطور همه چیزو میچینه کنار هم
این زن و شوهر واقعا عاشق هم بودن دختره یه مریضی داشت که تقریبا رو به بهبود بود ولی دکترا گفته بودن هیچ وقت نباید بچه دار شن
ولی پسره به خاطر عشقی که داشت قبول کرد و ازدواج کردن البته نه به این راحتی ما در پسره ناراضی بود و همش میگفت من نمیخوام پسرم زن مریض بگیره فردا بیفته بمیره ولی نمیدونم امرو فک میکردم خیلی از چیزا رو همین جا پس میدیم
مادری که فک میکرد زن پسرش میمیره و پسرش زنده میمونه و اذیت میشه پسره رفت
امرو کربلایی بود برای خودش فک کنم 500 نفری اومده بودن برای تشیع جنازه
سالگرد ازدواجشون بود مثلا و سالگرد جداشدنشون دیگه بهتره ناراحتتون نکنم فقط میتونم بگم خدا به زنش صبر بده و خدا کنه که با این شوک بزرگ مریضی خودش برنگرده باز
اینقدر گریه کردم که چشمام باز نمیشه و سرم داره از درد میترکه
ببخشید ناراحتتون کردم برای آرامش دل بازماندگانش دعا کنید و آرامش روح خودش
ان شالله خدا خودش مراقب تمام جون ها باشه و تمام ندگی ها از چشم و نظر دور باشن و همه کنار هم با خوبی و خوشی باشن