زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

هم فکری
دوستای خوبم 6 شهریور مهمونی سیمونیم هس و یه عالمه کار هست نکردم

ممنون میشم راهنماییم کنید چی درست کنم

مهمونی عصرونه هست 40 نفر خانم هستن میخوام غذاها یه طوری باشه که از صبح کاراشو کرده باشم

فقط نمیدونم چی دو سه مدلا فینگر فود با سالاد و دسر باشه یا دلمه اینا هم باشه

پاپ کورن اینا هم درس کنم؟

دسرها تک نفره باشه آیا؟

کلا ایده هاون رو بگید ممنون میشم وقت ندارم گیف و کارت دعوت گرفتم

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 11:48 ] [ راشین ]

[ ]

سونوی هفته 32
پسملی مامان خوبی از شنبه که اومدم سونو قیافه نازت از جلوی چشمم کنار نمیره عزیزم

شنبه رفتم پیش خانم دکتر و سونو رو انجام دادم دلم برات تنگ شده بود 2.5 ماهبود ندیده بودت اینقدر بزرگ شده بودی قربونت اون صورتت برم پسملی نازم مامان هم باهامون بود میگفت شکل بابایی هستی ولی از نظر من شکل خودم بودیالبته که الان نمیشه حدس زد شکل کی هستی مهم اینه که سالم بیای بغل مامانی که خیلی منتظرت هست

تا ساعت 8:15 معطل شدیم تو سونوگرافی حالا تولد عمه ات هم بود باید میرفتیم دیگه مامانی واستاد که سی دی رو بگیره من و بابایی هم رفتیم تولد که تو یه رستوران بود بد نبود

راستش دوست ندارم از بحث دیشب من و بابایی بهت بگم که الکی الکی بعد از مهمونی مامان بزرگم یه دعوایی کردیم با بباات که من زنگ زدم بابا بزرگت اومد خونمون نمیدونم هر جفتمون هم من و هم شوشو حساس شدیم من حساس شدم اونم زود عصبی میشه الکی بحثمون شد سر چی سر اینکه من ازش یه سوال پرسیدم که چرا به مامانت گفتی من میخوام چی کار کنم برای تو آقا هم یه دفعه نمیدونم قاطی کرد و...

بگذریم که الکی الکی هم خانواده من در جریان قرار گرفتن هم خانواده بابایی (البته شاید لازم بود به نظرم آخه بابایت یه ذره لوس و خاله زنک شده بود")حالا روش نمیشد از باباش بره مهمونی امشب ولی خدا رو شکر به خیر گذشت و پدر شوشو اینا هم خوب برخورد کردن تولدم بد نبود همه پول دادن ساعت 12 هم خونه بودیم

یکشنبه خونه بودم ولی حس هیچ کاری نبود از صبح ولو بودم یه ذره کار شرکت کردم ...عصرم رفتم دکتر همه چی خوب بود فقط دکترم گفت مایع آمونیاکت حداکثر نرمال هست امکان زایمان داری از 15 شهریور حالا ببینیم که شما کی دلت میخواد بیای هم دوست دارم زودتر بیای هم اینکه خوب هرچی اونتو باشی وزنتو و سلامتیت بهتره حالا ببینیم چی میشه

6 شهریورم مهمونی گرفتم برای شما فینگیل مامان ان شالله زود زودم عکسای اتاقتو میذارم منتظرم پردتم بیاد بزنم یه دفعه عکسای اتاقتو بذارم عزیز دل مامان

 

پست ها رو جواب میدم و تایید میکنم دوستای خوبم

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 15:43 ] [ راشین ]

[ ]

برای الهه
سلام الهه خانم خیلی بدی که تو منو دیدی ولی چیزی نگفتی بهم خوب من از کجا بدونم تو کی بودی و کدوم بودی

 

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 14:49 ] [ راشین ]

[ ]

فقط55 روز مونده
شاید شمارش معکوس شروع شده باشه نمیدونم شاید این بشه 50 روز شایدم بشه 65 روز مهم اینه دیگه تقریبا به آخر خط داریم میرسیم این روزا بد نیستم ولی خیلی حساس شدم و دل ناازک دلم از همه میگیره حتی مامانم حتی شوشو یا خانوادش انگار همه رو گذاشتم زیر ذره بین دارم نگاه میکنم ببینم چی کار میکنن .

از یه ور تکون ها و لگد های تو هست که بهم انرژی میده هفته پیش که تعطیلات چهار روزه عید فطر بود ما همش خونه بودیم همه رفته بودن مسافرت

مامانم اینا اول هفته رفتن سه شنبه شب برگشتن که تهران باشن چون شوشو چهارشنبه صبح میرفت ماموریت

ولی مادر شوشو اینا حدود 20 روزی بود شمال بودن دیگه بقیه هم برای تعطیلات عید فطر رفته بودن پیششون یعنی روز عید من و شوشو تنها بودیم صبح رفت کله پاچه گرفت اورد خوردیم ولی من خیلی اون روز بیحال بودم همش تو رختخواب دراز کشیده بودم و ولو بودم بیچاره شوشو هم کسل شد از بس من این ور اون ور شدم نمیدونم دلم گرفته بود حس خوبی نداشتم یعنی حس هیچ کاری نبود تا عصرش به علافی گذشت

عصر بلند شدیم با شوشو رفتیم سمت خیابون ش ا  پ و ر معجون خوریدیم نمیدونم حس من بود یا واقعا اینطوری بود خیابونا خلوت بود هوا هم گرفته بود مثل غروب جمعه های پاییز الکی تو خیابون ها میچرخیدم بعدم رفتیم شام خوریدیم و ساعت 10 خونه بودیم شوشو دوش گرفت و وسایلش رو مرتب کرد که صبح بره ماموریت زود خوابید منم یه کتاب برداشتم نشستم خوندم دیدم صدای ساعت شووش در اومد ساعت 4:30 بود من هنوز بیدار بودم و کتاب میخوندم دیگه بلند شد و از زیر قرآن ردش کردم و رفت دیدم خوبه تا بخواد برسه و به من خبر بده بشینم بقیه کتاب رو بخونم ساعت 7 بود زنگ زد که رسیده منم دیگه صفحه آخر کتاب بودم خوندم و خوابیدم تازه ساعت 7

ساعت 10 بود با صدای تلفن بیدار شدم مامانم بود دیشب رسیده بودن و حال و احوال کرد گفت بابا رو میفرستم بیاد دنبالت منم صبحانم رو خوردم و وسایل ضروری رو برداشتم و بابا اومد رفتیم خونه مامانم اینا چهارشنه اونجا بودم

پنج شنبه صبح با مامان رفتیم یه سری خرت و پرت خریدم اومدیم خونه ناهار خوردیم شوشو زنگ زد گفت ساعت 5 اینا میرسه و میاد خونه مامانم اینا

عصر با شوشو رفتیم باز بهار برای خرید وان و لگن جیش بچه که مونده بود نمیدونم مامانم یه ذره از دست شووش ناراحت شد از بس عجله داره زود بخره همه چی رو اون جور دیگه برداشت کرد

اومدیم باز خونه مامان اینا شب خوابیدم که صبح بریم مولوی دنبال پرده که رفنیم و خریدی  هم نکردیم حالا بماند اون روز من یه ذره حرص و جوش خوردم هم از دست مامانم هم شوشو ....

ناهار جمعه رو هم خونه مادر بزرگم خوردیم و برگشتیم خونه خودمون یه ذره استراحت کریدم با وشوشو رفتیم هایپر خرید داشتم ....

شنبه صبح زنگ زدم به مامانم حال و احوال از شوشو گله کرد منم که میگم حال و روزم اصلا خوب نیست و حساس اون روز همینطور یاد مامانم بودم و گریه کردم اینقدر گریه کرده بودم چشمم باز نمیشد زودم رفتم خونه

باز عصر مامانم زنگ زد منم انگار چشمه اشکم باز شده بود همینطور گریه میکردم بعدم یه سری حرف ها به مامانم زدم که من دختر پر توقعی برات نبودم ...اون بیچاره هم وقتی به حرفام گوش داد دید شاید حق با من باشه

 

شامم خیر سرم اومدم دلمه بذارم اینقدر بد مزه شد که نگو

شوشو اومد دید من چشمام باز نمیشه هی گفت چی شده منم گفتم دلم گرفته یه ذره سر بسته براش حرف زدم ولی هنوز دلم گرفته بود نمیدونم چه مرگم بود از گریه زیاد سردرد گرفته بودم و گلاب بره روتون بالا میوردم

یکشنبه صبح مامانم زنگ زد دارم میاد خونتون کمکت کنم اتاق پسملی رو هم مرتب کنیم (حرف ای دیشبم گویا اثر داشته)دیگه اومد اول اتاق پسملی رو چیدیم و مرتب کریدم ناهار خوردیم حرف زدیم در و دل کردیم و...عصرم شوشو اومد مامان 7 بود رفت شام خوردیم یه سر رفتیم خونه مادر شوشو اینا ببینیمشون اونجا هم من از دست کارای مادر شووش خسته شدم 4 تا رختخواب و لباس برای پسری خریده کشته منه از بس این لا اون لا قایم میکنه هی به خودم میگم ول کن ولی دیگه خود شوشو هم از کاراش خسته شده مثل بچه های 5 ساله رفتار میکنه انگار که ما غریبه هستیم کلا هیچی رو به ما نمیگن شوشو هم استرس داره میدونم از بعد زایمان من که اینا میخوان چی کار کنن یعنی چون من واسه زایمان خواهرش بودم میدونه که من دیدم براش چی کار کردن دلش شور میزنه به مشاورش هم اینو گفته و کاملا تو چهرش مشخصه این استرس ها .

سه شنبه هم که دیروز باشه باز مامان اومد خونمون و اتاق خودم و رو تمیز کردیم

برای جمعه این هفته هم مامان بزرگم زن پسر خالم رو پاگشا کرده مهمونیم

 

ببخشید دیر به دیر آپ میکنم روزهای زوج سرکارم چون روزای فرد نیمام سرم خیلی شلوغ هست

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 10:33 ] [ راشین ]

[ ]

هفته آخر هفت ماهگی
سلام مامانی نازم ببخشید این چند وقته هم سرم تو کار شلوغ بود آخه میخواستم کارامو جمع و جور کنم که دیگه از اول مرداد هفته ای دو روز بیام شرکت هم نمیدونم چرا حرف هایی که باهات میزدم رو نمیتونستم بنویسم تو وب

پسر قشنگم اگه سر وقتت به دنیا بیای و دلت نخواد زود به دنیا بیای 9 هفته و پنج روز به دنیا اومدنت مونده ولی هرکی منو میبینه میگه فک نکنم تا آخرش این بچه شیطون با لگداش بمونه میزنه کیسه آب و پاره میکنه میپره بیرون هم دلم میخواد بیای زودتر و من صورت ماهتو ببینم هم اینکه خوب دوست دارم بیشتر اون تو باشی تا وزن بگیری

دیگه بیخیال اضافه وزن خودم شدم میگم چه 15 کیلو چه 20 کیلو بذار بچم وزن بگیره دوست دارم تپلی باشی پریشب خونه مامانی رفته بودم چندتا از عکسای بچگیمو بردارم میخوام بذارم تو اتاق تو عکس بچگی خودم و بابایی رو بعد بابایی تاحالا عکسای بچگی منو ندیده بود نمیدونی چقدر قربون صدقه بچگیم رفت الان اینطوری قربون صدقم نمیره که قربون بچگیم رفتبعد میگه خدا کنه نی نی به تو بره تپلی بشه منم گفتم بعید میدونم والا اینطوری که من میبینم ژن شماها قوی تره آخه اقعا نگاه میکنی تو فامیلشون ژن اینا قوی تره و نی نی ها شکل خودشونن

ولی خدایی ته دلم دوست دارم شکل خودمو و خانواده خودم بشه مخصوصا شکل داداشم ولی واسه پدر و مادر فرقی نداره و بچه زشتشم عزیزه دیگه خوشگل باشه که چه بهتر .

عزیز دل مامان شروع کردم دارم اتاقتو میچینم و وسایل تزینیشو درست میکنم امیدوارم بتونم همون چیزی که میخوام از پسش بر بیام .اون روز داشتم اتاقت رو میچیدم یاد پارسال افتادم شب های احیا تو این اتاق با خودم خلوت کرده بودم دارو مصرف میکردم چه شبایی بود چه دل شکسته ای داشتم من و اصلا فکرشم نمیکردم که امسال تو اون تاریخ تو همون اتاق باشم ولی مشغول چیدن وسایل تو خدا جونم ازت متشکرم واقعا نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم خدایا به تمام کسایی که در انتظار بچه هستن لذت این روزا رو نشون بده لذت اون لگد ها لذت شبا که نمیذاره بخوابی درسته سخته درسته من الان شبا یه خواب راحت ندارم از بس به پهلو میخوابم بدنم سر میشه ولی میارزه به یه تکون تو عزیز دل مامان.روزشماری دارم میکنم شاید هر روز تصویر لحظه ای که تو رو میارن میذارم تو بغلم رو تصور میکنم و دلم میریزه دلم رو خوش میکنم به اون لحظه ناب تا یادم بره ترس از زایمان رو ،من تاحالا اتاق عمل نرفتم واسه همین میترسم یه سری ترس ها تو وجودم هست مثلا میگم اگه یه موقع کیسه آبم پاره شه دکترم میاد بالا سرم یا نه با یه دکتر دیگه باید زایمان کنم ،خیلی فکرا تو ذهنم هست و خودم رو سپردم دست تقدیر و میگم خدا خودش هرچی صلاح هست پیش بیاره برام .

ببخشید دوستای خوبم کمرنگ شدم شرمنده

 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 10:16 ] [ راشین ]

[ ]

اتاق خوشگلت مبارک مامانی
سلام عزیز دل مامان

ورود شما رو به سه ماه سوم بارداری تبریک میگم آفری که پسر خوبی بودی و مامان رو اذیت نکردی تا به اینجا رسیدم این چند کاهم خدا بهمون کمک کنه شما هم پسر خوبی باشی ان شالله سر وقت به دنیا بیای و یه عالمه شادی رو بیاری تو خونه

هفته ای که گذشت یکشنبه رفتم دکتر که گفت دو کیلیو زیاد چاق شدم و دعوام کرد(دورغ نگم واقعا خورده بودم مخصوصا این چند روزی که بابات ماموریت بود و من خونه مادر بزرگی بودم به خودم حسابی رسیده بودم )حالا قول دادم رعایت کنم برای یه آزمایش قند و یه آزمایش ادرار 24 ساعته(ببخشید)نوشت برای مسمومیت حاملگی راستش یه ذره ترسیدم ولی توی شکمو همش منو گشنه میکنی منم که تحرکی ندارم خوب چاق میشم دیگه فک کن من قبلنا روزی یه ساعت پیاده میومدم تا شرکت و برمیگشتم یه عاله کار خونه بعد تردمیل الان بخور و بخواب با ماشین میام با ماشین برمیگردم

دوشنبه و سه شنبه عصر نقاش اومد و اتاق شما رو رنگ کرد خودم دوست داشتم همون رنگی بود که میخواستم

چهار شنبه هم که هیچی تنها کاری که کردیم شام با مادر شوشو رفتیم بیرون چون پدر شوشو نبود تنها بود شوشو برش داشت رفتیم یه همبرگر خوردیم منم باید 12 سعت ناشتا میمبودم که فردا صبحش برم آزمایش بدم

دیگه پنجشنبه صبح رفتم آزمایش خونم رو دادم بعدم اومدم خونه قرار بود تخت و کمدت رو بیارن ساعت 2 منم شروع کردم یه ذره جمع و جور کردم مامانی و بابایی هم مودن که باشن میاره بابا هم ساعت 2 اومد از سرکار شبم افطار دعوت داشتیم مهمون دخترخاله فرحزاد

دیدیم یه ربع به سه شد نیمدن بابا زنگ زد به مغازه گفت ما 5 اونجا هستیم یه 3 ساعتی هم کار داریم شوشو هم گفت ما مهمونیم فردا بیاد

دیگه مامان اینا رفتن خونشون شوشو هم خوابید منم از شرکت کار داشتم انجام دادم بعدم حموم کردم و حاضر شدم رفتیم مهمونی خوب بود البته من مهمونی بیرون خیلی دوست ندارم

ولی بد نبود دستشون دردد نکنه

وای از این پسر دختر خالم یعین رو زمین بند نیست فقط حواسم بود یه دفعه لگدی چیزی نثار من نکنه

جمعه صبح زئود مامان اومد خونمو کمک کرد یه ذره خونه رو جمع و جور کردیم یه ذره هم بهم غر زد تو اینقدر ریخت و پاچ نبودی منم گفتم به خدا در توانم نیست مامان تخت و کمد رو هم اوردن

ولی به جای دراورت برداشته بودن میز توالت اورده بودن که قرار شد عوض کنن خوشگل شد حالا عکسشو میذارم

دیگه مامان بابایی زنگ زد که میخوام بیام ببینم راستش ته دلم دوست داشتم تکمیل شد بیاد ببینه ولی دیدم ذوق داره گفتم بیاد ده مین بعد با یه جعبه شیرین اومد خیلی خوشش اومد

مامانم اینا رفتن چون مامان روزه بود مادر شوشو یه ساعتی نشست و یه ذره حرف زد برای پنجشنبه بعدم مامانم اینا رو افطار دعوت کرد

سه شنبه هم اطاری دعوت ردن یکی از فامیل های دامادشون

جمعه یه خالم افطاری دعوت کرده برنامم پره

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 12:17 ] [ راشین ]

[ ]

سلام قند عسل مامان
سلام پسری نازم دیگه داریم روزای آخر 6 ماهگی رو سپری میکنیم و وارد سه ماه آخر بارداری میشیم پسر دیگه داریم به روزای دیدن تو نزدیک میشیم تقریبا میشه گفت هر شب خوابتو میبینم بعضی روزا اینقدر خواب ها طبیعی هست برام که صبح بلند میشم دنبالت میگردم تقرسبا تمام خریدات هفته پیش تموم شد فقط مونده ساک وسایل و یدونه لگن حموم و صندلی دستشویی برات بخرم بقیه خریدا تموم شد گل پسر مامان

امروزم رنگ اتاقت تموم میشه پنجشنبه هم تخت و کمدت رو میارن دیگه باید بریم سراغ چیدمان و کارهای فرعی

از حال و هوای خودم بگم این روزا برات عزیزم خوبم فقط خیلی باز خوابالو شدم یه ذره هم سخت میخوابم واسه همین خوابالو هستم چون ساعتی هم که خوابم درست استراحت نمیکنم

نمیدونم تو الان در چه حالی تو بارداری هفته به هفته نوشته که تو این هفته چشماتو باز میکنی برای بار اول و به نور واکنش نشون میدی اون تو چی میبنی یه اتاق تاریک یه دریا یه صدای قلب یه بوی تن مادر چی حس میکنی پسرم؟جات راحته اصلا توام مثل من برای دیدن لحظه شماری میکنی؟

شاید چشمات بسته بود به حرفام بهتر گوش میدادی این چند روز احساس میکنم مامان خوبی برات نبودم با اینکه این همه منتظرت بودم نشد تو دوران بارداری اون کارایی که میخوام برات بکنم تازه یه ذره هم اذیتت کردم چند باری با بات بحث کردم گریه کردم خیلی نتونستم استراحت کنم روزی چند ساعت سرکار بودم نوتنستم برات کتاب زیاد بخونم قرآنم زیاد نخوندم البته تصمیم دارم الان ماه رمضونه بشینم بخونم برات

مامانی من برم دیگه خیلی کار دارم سرکار عزیز دلم

دوستای خوبم ببخشید اگه کم میام بهتون سر میزنم به حساب بی معرفتی نذارید شما بهم سر بزنید من بعضی ها رم میخونم ولی با موبایل پست نمیتونم بذرام

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 10:1 ] [ راشین ]

[ ]

یک هفته مرخصی
یکشنبه پیش بود که به خاطر یه ذره خورد کاری که کمد دیواری ها داشت مرخصی گرفتم و موندم خونه نزدیک های ظهر بود که کمدها تموم شد رفتن ولی خونه به طرز وحشتنالکی بهم ریخته بود دلت میخواست که یه معجزه اتفاق بیفته و وسایل برن سر جاشون ولی مگه میشد ؟

کاری نمیشد کرد حسشم نبود بهتر دیدم فعلا بیخیال بشم تا عصر که شوشو بیاد خودش کمکم کنه من که تنها نمیتونستم بنابریاین بهترین کار این بود که لم بدم روی تخت و دراز بکشم

بزور از روی تختی که یه عالمه وسایل روش بود یه جا برای خودم باز کردم و خوابیدم با دیدن شکم جلو اومدم ناخودآگاه دستم رفت روی شکمم و باهاش حرف زدم شروع کردم با پسرم حرف زدن پسری که تو اون لحظه تنها مونسم شده بود باهم درد دل کردیم از سختی های این روزا گفتم براش از ورم پام که دیشبم خیلی زیاد شده بود از ناراحتی های این روزام از حساس شدنام خیلی حرف زدیم با هم با صدای زنگ موبایلم بلند شدم مدیرم بود حالمو پرسید آخه روز قبلش به خاطر دندون دردم خیلی حالم بد بود تو شرکت و به طرز بدی هم نمیدونم از بیخوابی بود از درد بود چی بود ورم کرده بودم بهم گفت تا آخر هفته نیا شرکت استراحت کن کاراتم از خونه انجام بده اولش شک کردم گفتم شاید به قولی میخواد عذرم رو بخواد ولی با تلفن بعدیش که باز کارم داشت دیدم نه اینطوری نیست.

بلند شدم بل دیدن خونه واقعا نمیدونستم باید از کجا شروع کنم اومدم جارو بزنم این گرده های چوبو جمع کنم دیدم دسته جاروی تو آشپزخونم رو شکوندن منم نمیتونم با دسته کوتاه که جارو کنم با جارو برقی هم که نمیشه اول باید با یه جاروی دستی جمع بشه زنگ زدم به شوشو که جارو بگیره سر راهش بیاد خودمم مشغول کردم با آشپزخونه و جمع و جور کردن و درست کردن شام .

شوشو اومد اول یه ذره استراحت کرد بعد شروع کردیم اول جارو دستی زدیم بعد جارو برقی بعد چندین دفعه طی کشیدم کمد ها دستمال کشیده شد لباس های آویزونی آویزون شد و... ولی تموم نشد هنوز خیلی کار بود خسته شدیم و هر دو ولو افتادیم

خوب من که قرار بود یه هفته ای خونه باشم پس بهتر بود که خیلی خودمو خسته نکنم امشب نشسته بودیم فوتبال میدیدم که بعد از بازی موبایل شوشو زنگ خورد پسر دایش بود ساعت 12 شب زنگ زده بود که ماشین حساب مهندسی میخواست شوشو هم گفت باشه برات میارم و بلند شد ماشین حساب منو برداشت و داشت میرفت که بهش گفتم خواهشا بگو مراقبش باشه چون خیلی برام عزیز این ماشین حساب یه دفعه شوشو گفت نمیخورش که چقدر خسیسی تو منم ناراحت شدم وگفتم فک کنم این وسیله شخصی خودمه و حق دارم راجبش حساس باشم بعدم تو خوبه برای خانواده خودت همه کار میکنی ساعت 12 شب بلند میشی بری از این وره شهر به یکی دیگه ماشین حساب بدی به اون یکی سه ماهه ایکس باکسی که من واسه کادو تولدت گرفتم رو دادی اصلا هم سراغی ازش نمیگیری ولی کافیه خود من یا خانوادم یه چیزی ازت بخوایم ناراحت شدم و اومدم کنار اونم سرم داد زد که اینقدر پول خودتو خانوادتو تو سر من نزن و رفت بیرون منم حرصم گرفت یه ذره نشستم فوتبال دیدم وقتی برگشت و کلید انداخت بیاد تو اصلا حال و حوصله اش رو نداشتم بعضی وقتا ها کلا ازش نا امید میشم از ایننکه اصلا نمیتونه رو اعصابش کنترل داشته باشه به قولی صفر تا صدش 5 ثانیه هم نمیشه همین که اومد تو من شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم که گفت خیلی بچه و لوسی که قهر میکنی و شروع کرد هی زیر لب غر زدن منم که حساس شده بودم بغضم ترکید طوری که از گریه نفسم بالا نمیومد حالا شوشو خان هم ول کن نبود و همش غر میزد و تقریبا صداش بلند بود خلاصه بعد تقریبا یه ربع ساکت شد منم خوابم برد شب نیمد پیش من بخوابه و همونجا روی مبل تو حال خوابید صبح هم بدون خدا حافظی رفت سرکار

دلم بد شکسته بود ازش انگار نه انگار که من زنشم و دارم بچه ای که این همه منتظرش بوده رو براش حمل میکنم اصلا حواسش به احساست من نیست دلم بد گرفته بود یه بغض عجیبم تو دلم بود همینطور رو مبل نشسته بودم حتی کار خونه هم دلم نمیخواست بکنم با مامانم حرف زدم گفت پاشو بیا اینجا ولی نه دلم فقط خونه خودمو میخواست خونه ای که بهم آرامش نیداد تو تنهایی البته به مامان هیچی از ناراحتیم نگفتم گفت خونه هستی پاشو بیا اینجا تنها نباشی

بعد تلفن مامان شوشو زنگ زد خیلی عادی زنگ زده حالمو پرسید

پرسد صبحونه خوردی و... منم خیلی سرسنگین جوابشو دادم و با یه بله و نه قطع کردم همین که قطع کردم باز بغضم ترکید باز بعد ده دقیقه شوشو زنگ زد و عذر خواهی میکنه بابات دیشب حالا اون حرف میزنه من گریه میکنم اصلا دست خودم نبود گریم همینطوری میموند از چشمام چرا شوشو اینطوریه چرا سری از کوره در میره حرفی میزنه بعد پشیمون میشه ....یه ذره آروم تر شدم ولی ته دلم هنوزم ناراحت بودم و هم اینکه آیا شوشو با این اخلاقش میتونه پدر خوبی باشه

شروع کردم به خاطر اینکه ذهنم خالی بشه یه آهنگ شاد گذاشتم و کشوهای کمدم رو چیدم

عصر شوشو زنگ زد که زود میام حاضر شو بریم میرداماد که دلت میخواست بری واسه نی نی خرید کنی

دیگه عصر یه سر رفتیم پیریماما و بعدم یه دور پاساز آرین زدیم میخواستم گیفت ببینم یه سرم شهر کتاب زدم دو تا رمان برای خودم خریدم چندتا کتاب داستان برای پسملی دوتا کتابم خریدم مادر و پسر و پدر و پسر که منو همسری بخونیم

دیگه اومدیم خونه امشب فوتبال اول ایران بود شام ساندویج همبرگر گذاشتم خوردیم یه چرت کوتاه زدم بعد نشستیم فوتبال رو دیدم که قلبم اومد تو دهنم

سه شنبه و چهار شنبه هم به جمع و جور خونه گذاشت تا دیگه خیالم راحت شد

سه شنبه شام خونه مادر شوشو رفتیم قبلش با شوشو وقت مشاور داشتیم خوب بود برای جلسه اول اومیدوارم که جواب بده و یه ذره برای تربیت نی نی خوب باشه

مادر شووش برام لباس گرفته بود خوب بود چون پنجشنبه مهمونی پاگشای خاله بود میپوشیدم

با زعفرون و...

چهارشنبه عصر با شوشو یه سر رفتیم دنبال رنگ اتاق نینی بعدشم اومدم مشغول درست کردن دسر های خاله شدم

پنجشنبه هم رفتم اول آرایشگاه بعد اومدم تارت درست کردم و شوشو اومد رفیتم مهمونی خوش گذشت شبم خونه مامان اینا خوابیدم که صبح بریم خرید تقریبا خریدای نینی تموم شد

مونده یه روروئک و وسایل حمومش

شنبه هم بعد  یه هفته اومدم سرکار دیشبم که فوتبال دیدم و کلی حرص خوردم از دست داوره ولی دستشون درد نکنه خیلی خوب بازی کردن

 

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 14:32 ] [ راشین ]

[ ]

بعد از چند روز درد دندون
بالاخره بعد از چند شب دندون درد و نخوابیدن دیدم اینطوری نمیتتونم سه ماه دیگه تحمل کنم و دیدم که دکترمم گفته همه کار دندونپزشکی مجاز هست زنگ زدم به دکتر دندونپزشکم و شرایطم رو گفتم و یه وقت اورژانسی گرفتم تا عصر مجبور بودم تحمل کنم اصلا هم حالم خوب نبود امروز ,شب قبل بیخوابی زیادی داشتم چشمام باز نمیشد.

ساعت 4 با شوشو رفتیم دندونپزشکی خدا رو شکر همون ساعت که رسیدیم یه مریض کنسلی داشت و ما رو دید گفت خوب شد اومدی چون اگر نمیومدی تا دو هفه دیگه مجبور میشدی آنتی بیوتیک بخوری گفت با این دندون های خوب بد شانسی بوده که الان دندون درد گرفتی حتما کلسیم کم میخوریخلاصه عصب کشی کرد و پر کرد یه ذره درد داشت چون داروی بی حسی کم زده بود ولی تحمل کردم بهتر از درد این چند شب بود

دیگه بعدش با شوشو رفتمی یه چند تا چیز میخواسم واسه مهمونی پنجشنبه خاله که میخواد عروسش رو پاگشا کنه خرید کنم که براش دسر درست کنم من با سالاداش بقیه چیا رو هم خودش با مامانم درس میکنه

بعدم یه کیک کوچولو گرفیم رفیم خونه پدر شوشو اینا تولد پدر شوشو بود هیچ کسم نبود گفیم ما بریم تنها بود نشستیم و من خسته بودم درد دندونم بود نیم ساعتی خوابیدم

از خواب بلند شدم هنوز رو فرم نبودم بدنم ورم کرده بود احساس میکردم چقدر دلم یه استخر میخواست.

دیگه شام خوردیم و کیک هم بریدم اومدیم خونه .

پنجشنبه هم مامانم اسباب کشی کرد ما اونجا بودیم من که خیلی نمیتونستم کار کنم مثل پیرزنا نشسته بودم رو صدنلی جعبه ها رو باز میکردم وسایل روزنامه پیچ رو میوردم بیرون

جمعه هم کارم مشخص بود کمد ها رو اوردن خونه الان انگار بمب ترکیده هنوز لباس ها رو مرتب نکردم امروز موندم خونه یه ذره کار کنم

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 9:26 ] [ راشین ]

[ ]

ترک های شکمم

كه اين ترك هاي روي شكم هر كدام نشانه اي است:

نشانه اي از  تك تك نفس هاييه كه توي دلم كشيدي .

نشانه اي از تك تك پلك زدنهات و هر خميازه ات.
نشانه اي از  مكيدن انگشتانت يا تكون دادن دستات تو شكممه.
نشانه اي از  بستن چشمانت و خوابيدن در تاريكي مطلقه.
نشانه اي از وقتي كه تو سكسكه ميكردي.
نشانه اي از وقتي كه درون من به خواب رفته بودي و رويا ميديدي.
اين نشانه ها هيچ كدام زيبا نيستند حتي ممكن است زشت به نظر بياد.اشكالي ندارد اونجا خونه تو بود.اولين جايي بود كه من به تو عشق ورزيدم.شكم من جايي بود كه من هر وقت كه  دست ميكشيدم فكر ميكردم تو كي هستي و در آينده چه شكلي خواهي بود .
شكم من جاييه كه هميشه نشانه و تركي زيبا در آن پيدا ميكنم

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 12:18 ] [ راشین ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،