X
تبلیغات
زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

چندتا عکس

اینجا علی ملاته 


این ماهی سفیدا دونه ای 20 تومن بود مفت بود حیف که من امسال به ماهی حساس شدم ولی واسه شوشو خریدم هر کدوم 2800 بود مفته



اینم بازار ماهی ماهی های رو با وانت خالی میکنن دونه دونه جدا میکن ریز درشت بعد مزایده میذارن خودشون میگن چوب میزنن



اینم سبزه های عیدمه این کوچوله هه به نییت نی نی گلو بوده همون گاودونه هست ولی خوب ساقه های قرمزش پیدا نیست خیلی گوگولی میشه


بقیه عکسا تو دوربینمه میذارم این چندتا تو موبایلم بود


خوب از خودم بگم خوبم خدا رو شکر ویارم بهتر شده ولی خوب همچنان گوشت و مرغ و ماهی نمیخورم

این چند روزه دپرسم اونم به دلیل مامانمه دنباله خرید خونه هست هنوز جای خوب پیدا نکرده یه چند جایی بود نشست میذارن بعد یه دفعه فروشنده دبه میکنه خلاصه اونم میخواد زودتر جابه جا بشه که باکارای من تداخل پیدا نکنه خلاصه یه وضعی شده

راستی بقیه تعطیلاتم ما تهران بودیم و بنده در بستر بودم از ویار شدید خونه مامانم بودم

عصرا هوا خوبه ولی چون دکتر بهم اجازه نداده که زیاد راه برم نمیتونم برم پیاده روی کنم و نشستم تو خونه اگر نه دلم لک زده واسه پارک جمشیدیه

با شوشو چند روز عصر رفتیم یه سری کالسکه و تخت و کمد دیدم تا یه اطلاعاتی کسب کرده باشیم ببنیم چی خوبه چی بده قیمت ها هم که نگم بهتره

کالسکه و کریر 3 تومن تخت و کمد 5 تومن حالا خورد ریزا بماند

دیگه حس نوشتن ندارم برم تا بعد آخر هفته خوبی داشته باشید دوست جونیا


نمیدونم چی شده میگه عکسا غیر مجازه نمیشه بذارید حالا ما اومدیم عکس بذاریم این ناز میکنه

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 14:24 ] [ روشا ]

[ ]

بیمارستان روانی

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان روانی رفتیم . بیرون بیمارستان غُلغله بود . چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند . چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند .
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو میکردند .
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید .
پروانه زیبایی روی زمی...ن نشسته بود ، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا له شود . آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود .
ما بالاخره نفهمیدیم
بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار ؟؟

[ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ] [ 13:2 ] [ روشا ]

[ ]

ادامه نوروز

بالاخره صبح روز اول فروردین بلند شدیم و مامان اینا هم وسایلشون رو گذاشتن تو ماشین

من با ماشین بابا رفتم که به اصلاح راحت تر باشم شوشو و داداشی هم با ماشین ما اومدن خدا رو شکر جاده خلوت بود حرف میزدیم با مامان و بابا و خواهری تو ماشین آهننگ گوش میدادیم

دو بارم نگه داشتیم من پیاده شدم یه قدیم زدم و رفتم دستشویی

حدودای ساعت 6:30 بود ک آمل بودیم موبایلم زنگ خورد مادر شوهری بود که کجاییدد گفتم نزدیک آمل هستیم گفت پس من برم نون بگیرم تا شماها برسید حدود ساعت 7:30 صبح رسیدم هوا ملس بود تمیزی هوا خوب بود

رفتیم بالا مادر شوهری صبحانه مفصلی چیده بود خوردیم و جمع و جور کردن ساکا رو اوردن بالا

مادر شوشو عیدی همانو داد به من و شوشو نفری 200تومن داده به خواهرمم پول داد منم برای مادر شوهری همون بلوزی که گرفته بودم دادم برای باباشم یه پیراهن مردونه گرفته بودم 70 تومن اونم دادم

مامان اینا رفتم بالا خوابیدن من و مادر وشهری و شوشو و پدر شوشو نشستیم به حرف زدن

گویا پسر خاله شوشو(باهاش قهرن)حالش بد شده بود و به مادر وشوش خبر داده بودن یه ذره حالش گرفته بود

منم بلند شدم یه ذره استراحت کردم

بعد رفتیم یه ذره لب دریا قدم زدیم هوا خیلی خوب بود اومدیم نهار مادر وشو خورشت بادمجون درست کرده بود البته من خیلی میل نداشتم خوردیم و با لالا کردیم حسابی

بعد از چایی عصر بود که خواهر شوهری هم زنگ زد که ما هم راه افتادیم ان شالله تا 8 میرسیم

دیگه بلند شدیم رفتیم یه دور تو شهر زدیم یه سری هم خرید داشتیم کردیم یه کیکم واسه تولد مادر شووش گرفتیم هنوز خیلی شهر شلوغ نشده بود

اومدیم خونه نیم ساعت بعد خواهر شوهر اینا هم رسیدن

باز هم تبادل عیدی بود من برای خواهر وششو یه کیف بربری گرفته بودم اون برام یه بلوز حاملگی برای شووش هم بلوز مردونه منم برای شوهرش یه بلوز برای دخترشم یه لباس ورزشی

خواهر شوشو برای خوارمم یه گوشواره و گردنبد بدل گرفته بود دستش درد نکنه

شام خوردیم و یه سری عکس دسته جمعی با هفت سین گرفتیم بعدم کیک تولد مادر شوشو رو بردیم کادو هاشو دادیم من یه عطر گرفته بودم خواهر شوشو یه لباس خواب مامانمم یه کاسه خوشگل خریده بود که مادر وشوش خیلی خوشش اومد

بعدم دسته جمعی سریال پایختت رو دیدیم و چند دست بورس (یا به قول ترکا بشقاب آلتی )بازی کردیم خیلی خندیدم تا ساعت 2 طول کشید و دیگه همه بیهوش شدیم

دوم فرودین 93

صبح خیلی هوا سرد بود یه جورایی مه بود شدید

اول حموم کردم و اومد پایین صبحانه رو خوردیم بابا یه نذر گوسفند داشت گفت همین جا بکشیم اینجام مردم نیازمند داره میدیم بهشون

با پدر شوهری رفتن که گوسفند بخرن ما هم نشسته بودیم و تی ورو میچرخوندیم و حرف میزدیم

بابا اینا بعد یه ساعت با یه گوسفند سفید اومدن آخی طفلی گوسفنده فهمیده بود میخوان سرشو ببرن من که اصا نگاه نکردم و رفتم بالا گوسفنده کشته شد و گوشتاشم مرتب شد ناهارم جوجه کباب بود که من به خاطر این ویار که داشتم اصلا نتونستم نگاش کنم و پلو خالی خوردم با گوجه و سالاد اصا از هرچی گوشت بود بدم میومد

بارونم تند شده بود حسابی خیلی شدید انگار شلنگ باز کرده بودن خیلی خیلی شدید بود ما هم مجبور بودیم در منزل باشیم بعضیا سرتا تو گوشیشون مامانم و مادر شوهری مشغول آموش بافتنی بودن شوشو و داداشی تخته بازی میکردن و بابا و پدرشوشو وشوهر خواهر شوشو و خواخری هم ح ک م بازی میکردن منم علاف از این کانال تی وی به کانال دیگه بودم گه گداریم میرفتم تو بالکن و یه چایی تو بارون میخوردم و ریه هامو پر میکردم و به نی نی گلو هم میگفتم که مامانی اکسیژن دارم برات میفرستم

تا شبش به خاطر بارون کار خاصی انجام ندادیم و منزل بودیم

شامم جگر درست کردن خوردن با راسته گوسفند قربونی رو


سوم فرودین

تا صبح بارون بدی اومد که از صدای بارون نمیتونستی بخوابی ولی دیگه دم دمای صبح بند اومد ساعت های 9:30بود که با سر و صدایی ک از طبقه پایین میومد منم از خواب بلند شدم رفتم دمه پنجره هوا آفتاب شده بود هوا تمیز تمیز

برای صرف صبحانه رفتم پایین (یه حالی میداد هیچ کس نمیذاشت من کاری کنم میخوردم و میخوابیدم)صبحانه خوب میتونستم بخورم ولی ناهار و شام اصلا

صبحانه نون سنگگ خوردم با پنیر و گردم

تصمیم گرفتن بریم بیرون یه دور بزنیم اول رفتیم جنگل نور که داداشی که دانشجوی شماله گفت بیاید ببرمتون یه جای خوشگل دیگه

ما رو برد جنگ علی ملات ولی تا رسیدم شوهر خواهر شوشو گفت دیگه بچه افتاد از بس جاده دست انداز داشت ولی واقعا خوشگل بود بالای یه جنگلی یه دریاچه طبیعی بود خیلی قشنگ بود(عکسشو میذارم)ناهار با خودمون نبرده بودیم قرار شد ناهار رو بریم خون بخوریم ساعت های 3 بود رسیدیم خونه ناهار کوبیده بود که خوردیم خوشمزه هم شده بود

بعدم همه بیهوش شدن

عصر بلند شدیم یه هندونه ملسی زدیم بر بدن که حسابی چسبید

بعد من و مامان و خواهر شوشو رفتیم پساژ گری بابلسر و یه سری خرت و پرت خریدم منم یدونه لباس نوزادی خوشگل خریدم خیلی ناناز بود

همه ذوق دارن واسه نی نی گلو خواهر شوهری هم خیلی ذوق داره داره عمه میشه یادم رفت بگم واسه نی نی هم یه لباس نوزادی عیدی خرید بوده

تو ماشینم خواهر شوهری و مامان مشغول حرف زدن بودن تا رسیدیم خونه

رسیدیم خونه بقیه در حال بازی کردن بودن میخواستن شام ماهی درست کنن که همه گفتن ناهار دیر خوریم الان میل ماهی نداریم نهایتا املت بخوریم

و املت تصویب شد منم دلم نون و پنیر و هندون میخواست و حسابی هم بهم چسبید

بعد شامم مثل شبهای قبل اول سریال بعد آهنگ های برتر م و تو و بعدم بازی

چهارم فروردین


امروزم باز طبق روز قبل تصمیم گرفتن ناهار ور بردارن بزن در دل طبیعت اول گفتن بریم نمک آبرود که به علت دور بودن مسیر به خاطر من تصویب نشد گفتن بریم سیسنگان

بند وبساط ناهار که کباب بود رو برداشتن و با چادر و تجهیزات حرکت کردیم به سوی جنگل خوش گذشت هوا خوب بود و تقریبا شلوغ بود خوش گذشت بهمون او ن روزم خیلی خندیدم و خاطره ای شد برای خودش همشم نی نی منو بهمونه میکردن هر کاری داشتن مثلا خوابشون میگیرفت میگفتن بریم خونه دیگه نی ین اذیت شد سردشون شد همینطور

دیگه ساعت 5 جمع کردیم و اومیدم به سمت خونه و یه استراحت کردیم ساعت های 78 اینا بود گفت بریم بستنی بخوریم بلند شدیم شال و کلاه کردیم و رفتیم به سمت بستنی فروشی و سردم بود ولی بستنی خوردیم البته قبلش خواهر شوشو یه کوتایی کرد با شوهرش که بماند بعم اومدیم خونه و شام خوردیم و برنامه بازی های شب قبل

پنجم فروردین


صبح خواهر شووش اینا وسایلاشون رو جمع کردن دو روزی هم برم ویلای مادر شوهرش اینا بابا هم با پدر شوشو مشغول یه سری کارای فنی شدن در ویلا منم ول میگشتم برای خوردم

امروز دیگه من گفتم بیرون نیمام بچم گناه داشت این دو روز خیلی اذیتش کرده بودم موندم خونه لم داده بودم کتاب میخوندم

حالمم خوب نبود یه ذره حالت تهوع داشتم ناهارم باقالی پلو درست کردن منم هوس آش گند کرده بودم آش خوردم حسابی هم بهم چسبید ولی گوشت باقالی پلو رو میدیم حالم بد میشد

خیلی حال بدی داشتم عصر مامان اینا رفتن ماهی سفید بخرن برای سوغاتی که فردا برن تهران خواهری مدرسه داشت بره درس بخونه

من و شوشو هم موندیم تو خونه خواهری هم خواب بود بقیه هم که بیرون بودن شاهگوش رو دیدم تا اومدن

شامم ماهی درست کردن خوردن که من بازم نتونستم بخورم و یه کاسه آش خوردم ویارم زیاد شده بود نسبت به گوشت و مرغ

مامان این زود خوابیدن که صبح زود برن

ادامه دارد


امروز صبح خو


[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 13:59 ] [ روشا ]

[ ]

مادر

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :

« می گویند که شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟!»

...

خداوند پاسخ داد :

« از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد »

« شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد ؟»

فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود

کودک با نگرانی ادامه داد :

« اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود»

خداوند لبخند زد و گفت :

« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد کن را خواهد آموخت ؛ گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود »

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند .

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید :

‌« خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویید »

‌« نام فرشته ات اهمیتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی .»

See More

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 13:35 ] [ روشا ]

[ ]

تو را برای من آفرید

شهاب حسینی:

خداوند روز اول افتاب را افرید
روز دوم دریا را
روز سوم صدارا ...
روز چهارم رنگ ها را
روز پنجم حیوانات را
روز ششم انسان را
و روز هفتم خداوند اندیشید دیگر چه چیزی را نیافریده است پس....تو را برای من افرید!!!!

سریال مدار صفر درجه

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 15:50 ] [ روشا ]

[ ]

آغاز سال 93 هجری شمسی

سلام دوست جونیا

سال نو همتون مبارک باشه امیدوارم واقعا براتون بهترین سال باشه


92/12/27چهارشنبه سوری

امروز رو مرخصی گرفته بودم که صبح برم آرایشگاه بعدم برم دکتر

صبح زود بیدار شد اول یه دوش گرفتم بعد رفتم آرایشگاه ابروهامو برداشتم و اپیلاسیون کردم و دربست گرفتم رفتم دکتر

دکتر خیلی شلوغ بود گفته بود امروز تمام باردارا بیان تقریبا تا ساعت 2 مطب دکتر بودم کار خاصیم نکرد فقط وقت غربالگری داد برای 17 فروردین و همچین فشار خون گرفت و وزن کرد 1 کیلو چاق شده بودم

فشارم گفت 12 روی 8 بالا هست نمک نخور بهم قرصم داد آسپرین  بخورم بعد ناهار .

ناهار دعوت داشتیم شرکت برای روز آخر دیگه من ساعت 2:30 بود رسیدم رستورانی که گرفته بودن بعضیا بودن بعضی ها هم به خاطر مشکلات شرکت نبودن و نمیخواستن دیگه بعد عید بیان

برگشتیم شرکت من زنگ زدم یه آژانس بیاد برم خونه که ماشین نداشت مدیرم گفت صبر کن من دارم با خانومم یرم سمت خونه شما میرسونمت دیگه منو رسوند و قرار بود شوشو زود بیاد بریم خونه مامانم اینا یه ذره با مدیرش درگیر شده بود ولی اومد

قبل رفتن با شوشو رفتیم یه سونو و برای بار اول شوشو نی نی رو تو دل من دید و صدای قلبشو شنید خیلی ذوق کرده بود

دیگه رفتیم خونه مامان اینا و چهارشنبه سوری اونجا بودیم مامان شام رشته پل درست کرده بود با گوشت که من بوی گوشت بهم خورد حالم بد شد و نتونستم بخورم

شوشو با دادشم و خواهرم رفتن یه دوری بیرون زدن و آخر شب رفتیم خونه و لا لا

چهارشنبه92.12.29

امروز خونه بودم صبح دیر از خواب بلند شدم

بلند شدم دور خودم چرخیدم  بیشتر تی وی دی دیدم یه ذره حالت تهوع داشتم  یه عالمه لباس اتویی داشتم یعنی فک کنم

30 تا بلوز شوشو بود که باید اتو میکردم و اتو کردم جدیدا از اتو کاری بدم اومده از بس این شوشو هی بلوز عوض میکنه از این ور اتو میکنم از اون ور باز جمع میشه

شوشو ظهر اومد خونه یه استراحت کرد و با هم یه جمع و جور کردیم و تی وی دیدیم بیشتر دنبال جمع وجورای ریز ریزی بودیم که مونده بود


پنجشنبه 92.12.29

صبح با صدای زنگ در حیاط که بابا بود بیدار شدم مامان داده بود مانتو و کرم پودری که برام خریده بود رو اورده بود منم یدونه از سبزه هایی که سبز کرده بودم دادم به بابا بعد رفتن بابا من و شوشو هم رفتیم بیرون هم باید یه روسری میخریدم هم یه سری خرید داشتم واسه هفت سین و ...

اول یه سر با شوشو رفتیم شهروند یه سری خرت و پرت خریدم

بعد رفتیم دوتا روسری خریدم برای عیدم اونام به دلم نشست خیلی ولی گفتم الان دیگه وقت این نیست بخوام برم دنبال روسری جای دیگه

اومدیم رفتیم سیب قرمز خوشگل و ماهی گلی و شمع گرفتیم اومدیم خونه آهان راستی سر راهم شوشو برای خواهرش اینا شکلات اینا خریده بود(هرسال برای مامان منو و خودشو خواهر وشوش میخره)رفتیم دادیم اومدیم خونه ناهارم به دستور جناب همسر رشته پلو گذاشتم با گوشت سبزی خوردن تازه هم گرفتم پاک کردم

اومدیم خونه به همسر گفتم ببین عطری که ما گرفتیم برای مامانت رو برای تولدش بدیم بعد زشته براش عیدی نگرفتیم بیا بریم یه سر گیشا من یه بلوز اونجا دیدم بگیرم

دیگه باز شال و کلاه کردیم به سمت گیشا وای چه خبر بود دست قروشا کلا خوشم میاد از روزای آخر اسفند خیلی دوست دارم یه عالمه ماشین واستاده بود گل میفروختن یکی بساط ماهی قرمز آدمایی که سبزه به دست بودن یکی جعبه پرتقال دستش بود دست فروشی که داد میزد و مردمی که تو سرو کول هم میزدن

شوشو نگه داشت دمه مغازه منم رفتم اون بلوز رو گرفتم و اومدم

چندتا شاخه شب بو هم گرفتم برای سفره هفت سینم

دیگه اومدیم خونه شوشو گشنش بود ناهار رو دیدم و یه فیلم سینمایی هم کانال پنج نشون میداد دیدیم شوشو ولو بود جلوی تی وی منم شروع کردم به چیندن هفت سین ماهی های کوچولو رو نگاه میکردم امسال به خاطر نی نی گلو سه تا ماهی سه دم ناز خردیدیم چمدونمونم بستم که دیگه معطل نشیم شوشو هم وسایل رو گذاشت پشت ماشین .هی اصرار داشت شوشو بره بیرون برای من طلا بخره بیاد ک من گفتم نمیخواد پسر جون بشین سرجات و منصرفش کردم .

بعد ظرف های ناهار رو شستم و یه دوش گرفتم و نمازمو خوندم و رو تخت ولو بودم که در خونه رو زدن همسایه طبقه بالا بود رفته بود مکه یه بسته گوشت نذری یه لباس بچه گونه با یه بسته خرما برام اورده بود شوشو در رو باز کرد و گفت منزل هستید ما ساعت 6 برسم خدمتتون

دیگه بلند شدیم حاضر شدیم شوشو کاغذ کادو خردی منم کادو کردم و رفتیم بلا خونشون یه یه ساعتی نشستم

آهان یادم رفت از ظهرم همش برنامه احسان رو میدیدم و بعضی جاهاش بغض کردم

اومدیم پایین و نشسته بودیم پای تی تا سال تحویل بشه 

پدر شوشو زنگ زد که رفتم برای شمال یه تلوزیون تیری دی گرفتم شما تلوزیونتون رو بیارید اینجا اینو ببرید تهران منم به شوشو گفتم نه بابا جان چه کاریه اولا که تی وی خودمون خوبه بعدم دلیلی نداره خلاصه قبول نکردیم

قبل سال چندتا عکس با شوشو گرفتیم شوشو هم طبق معمول این چند سال اخیر از این کانال به اون کانال بالاخره سال تحویل شد و من و شوشو روبوسی کردیم من از قبل عید واسه شووش یه گوشی موبایل گرفته بودم اونم به من یه کارت هدیه و باز یه تروال داد برای برکتش.

باز یه چندتا عکس دیگه گرفتیم و میخواستیم شام بریم خونه مادر بزرگم خورد ریزایی که باید بر مداشتم و برداشتیم و رفتیم به سمت خونه مامان و مادر بزرگ

هنوز دستفوشا تو خیابون بودن و داشتن تازه جمع میکردن من نمیدونم یعنی تا لحظه سا تحویل مردم در حال خریدن؟!!!!!!!!!

رسیدیم خونه مامان این اول رفتیم بالا پیش مامان اینا رو بوسی کردیم عیدی برای مامان یه کیف واسه بابا یه بلوز به دادشی یه کارت هدیه برای خواهری هم یه کرم پودر گرفته بودم (البته مامانم رفته بود خریده بود من فقط پولش رو داده بودم)

بابا هم به هر کدوم 100  تومن پول داد مامان واسه خواهرم و دادشم عطر گرفته بود به من دوتا بلوز حاملگی داد به شوشو هم یه شلوار مردونه

دیگه رفتیم پایین خونه مادر بزرگم خاله بزرگه هم اونجا بود حال و احوال و روبوسی و...شام هم مامان ماهی درست کرده بود مادر بزگم فسنجون و زرشک پلو با مرغ شام خوردیم  از مادر بزرگم هم یه بلوز من و یه بلوز شوشو گرفت .تا ساعت 12سریال دیدم و رفتیم بالا که بخوابیم تا صبح که بریم به سمت شمال اومدی بالا من و شوشو خوابیدم مامانم یه ذره وسایل رو جمع و جور کرد و خوابیدم که ساعت 3:30بیدار شیم 4 حرکت کنیم 


ادامه دارد...



[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 12:0 ] [ روشا ]

[ ]

برای پسرم

برای پسرم:

مرد کوچک مادر
فدای قدو بالایت
خوب به حرفهای مادرت گوش کن...
حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست
اما باید از همین بچگی ات
برایت بگویم تا در آینده

اماده باشی برای مرد شدن

تو قرار است مرد خوبی شوی
مرد خوب بودن کار سختیست

اینکه قوی باشی اما مهربان
صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند
اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون
و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی

عزیز دل مادر
تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست
اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی
و بعد عشقت

عشق چیز عجیبی نیست
حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی : مادر
من میگویم : جان مادر
و به همین مقدسیست

عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم
لابه لای حروف الفبا و اعداد

خودم عادتت می دهم به گفتن دوست دارم
گل خریدن
قدم زدن
و غافل گیر کردن
مثل همینکاری که برای تولد پدرت کردیم

پسرم
بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات

اما به مادرت اطمینان کن
من خیلی قبل تر از به دنیا آمدنت
خودم را برای بزرگ شدن تو آماده کرده ام

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 10:50 ] [ روشا ]

[ ]

مردهای سرد

من مردهای سرد را دوست دارم، مثل ِ نفس کشیدن بعد از یک آدامس اکالیپتوس...تلخ ِ تلخ. کُت های بلندشان ترکیب ِ عطر و سیگار است .
همیشه دستشان را در جیب هایشان می گذارند، همیشه یک جور قهوه سفارش می دهند...از قبل همه چیز پیش بینی شده است، حتی ظرا...فت حرکت ِ دست هایش دور ِ فنجان.
حتی تُن صدایش وقتی نام ِ تو را می برد یا نام دوستش را .
من مردهای سرد را دوست دارم، جوری رفتار می کنند که انگار این آخرین فرصت دوست داشتن است. آغاز ندارند . همیشه میانه ی راهند...کلمات شیرین به کار نمی برند، اما برای (( عزیزم )) هایشان حساب و کتاب دارند .
همان ها که وقتی دلگیری یک لیوان چای کنارت می نوشند و سکوت را می فهمند.
من مردهای سرد را دوست دارم ، با طعم یک آهنگ فرانسوی ...

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:46 ] [ روشا ]

[ ]

سلام

سلام دوستان خوبم

سال نوتون مبارک باشه امیدوارم که بهترین سال باشه براتون بابت تاخیر هم ببخشید هفته اول شمال بودم و دسترسی به نت نداشتم

هفته دوم هم خونه مامانم بودم نشد بیام بنویسم شنبه اومدم سرکار و یه عالمه کار بود

یکشنبه هم رفتم سونوی غربالگری

یکشنبه 93.1.17

صبح از خواب بیدار شدم و اول حموم کردم بعد دکتر گفته بود که صبحانه کامل بخور و مایعاتم زیاد بنوش میای غربالگری صبحانه رو خوردم و پروندمو پیدا نمیکردم رفته بود زیر کشوی میز توالتم

وسایلم رو برداشتم به مامانم هم زنگ زدم که من دارم راه میفتم اونم بیاد زنگ زدم آژانس و رفتم مطب دکتر سر راه چندتا هم آبمیوه گرفتم

دو سه روزی بود یه ذره لک بینی هم داشتم دلم شور میزد نوبتم شد رفتم تو

والی الهی قربونش برم نی نی گل. قشنگ لم داده بود پاهای نازش رو تکون میداد

خانم دکتر ستون فقراتشو بهم نشون داد و مهرهاشو شمرد بند بن انگشتای کوچلوشو بهم نشون داد دلم ضع رفته بود براش اینقدر قربون صدقش رفتم

دلم میخواد زودتر بیاد تا بغلش کنم و ببوسمش و بوش کنم

واسه لک بینی هم دکتر گفت چیزی نیست دلت شور نزنه فقط یه ذره استراحتت رو بیشتر کن

بعدشم رفتم خونه مامانم اینا که یه ذره استراحت داشته باشم ناهار خوردم و یه ذره استراحت کردم

بعدش میخواستم برم خونه با بابا که شوشو گفت منم میام اونجا تا شب بودیم و آخر شب اومدیم خونه 

.............

خاطرات عیدمم نوشتم پراکنده به زودی میذارم

[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 9:23 ] [ روشا ]

[ ]

بهترین عید

همیشه می گویند دنیای آدم های احساساتی در دو فصل خلاصه می شود...بهار و پاییز...من جزو آدم های طرفدار ِ پاییز بوده ام همیشه...که در پاییز دلش لرزیده و درگیر احساسات شده...
به گمانم اما اینبار چیزی فرق کرده...بهار نزدیک است و تا پاییز خیلی مان...ده...حس و حال ِ آشنایی دارم...حال و هوای این روزهایم بیشتر شبیه ِ دم دم های پاییز است....از هر فرصتی برای فکر کردن به تو استفاده میکنم...هی رویا می بافم...هی غرق می شوم در تخیلات ِ شیرینم...توی تاکسی، در شلوغی های خیابان نزدیک ِ عید...پشت ِ ترافیک ِ تمام نشدنی ِ اتوبان...وقت ِ پیاده روی در پارک...موقع پلی کردن ِ آهنگ های آی پاد...وقت ِ آشپزی...زیر دوش ِ حمام...وقت اتو کشی ِ لباس ها...قبل ِ خواب...
چند دقیقه سکون، چند دقیقه یکجا نشینی کافیست تا من غرق شوم در این دنیای خیالی...آنچنان در تخیلات ِ شیرینم غرق می شوم که یک وقت هایی یادم میرود کدام خیال ست و کدام واقعی...
اما تو واقعی هستی...تو واقعی ترین اتفاق ِ این روزهایم هستی...شیرین ترین رویای تبدیل شده به واقعیت...آدمیزاد است دیگر جان ِ دل...عوض می شود...تغییر می کند...پوست می اندازد...یکی دیگر می شود...یکی که عاشق بهار شده....عاشق ِ یک بهاری شده...امسال اولین سالی ست که از آمدن ِ بهار اینقدر خوشحال م و این حس ِ خوب را مدیون ِ بودن ِ توام

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 15:37 ] [ روشا ]

[ ]