زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

چند هندونه
عزیز دل مامان قربونت برم که با اومدنت وجود پرم از برک شد و قدم اینقدر خیره

عشقم روزا داره میگذره و به لحظه ای میخواستیم داریم نزدیک میشیم خیلی این روزا به نظرم دیر میگذره خوب استرسم هس که دارم مثلا میگم نکنه تو بیمارستان جابه جا بشی نکنه ال بشه نکنه بل بشه سعی میکنم این روزا بیشتر اطلاعا کسب کنم و از تجربه دیگران اضافه کنم

شنیدم که جدیدا بچه رو و بیمارستان نمیشورن آخه چرا؟خوب کثیفه بچه که یعنی چی اون وق؟

خوب داشتم میگفتم عشقم یاده که من به خاطر اینکه به بارداری فک نکنم شروع کردم به درس خوندن و کنکور دادم بعد دیم خاله پری نیمد و تو اومدی و وجودم حالا جواب اون کنکورم اومد و من قبول شدم اصلا باورم نمیشد که قبول بشم اونم تهران خیلی خوشحالم ولی رم اول رو به خاطر و مرخصی رد کردم که تو یه ذره جون بگیری بعد برم از بهمن سر کلاس امیدوارم که از پسش بر بیام و بتونم هم درس بخونم هم به و بابایی برسم هم کار خونه هم سرکار ....

 

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 18:27 ] [ راشین ]

[ ]

روزهای آخر
سلام عسلک مامان خوب برای خودت تو دل مامان بالا و پایین میپری و من قربون صدقت میرم این روزا داره دیر میگذره برام دوست دارم فقط زودتر بشه اون لحظه ای که تو رو میذارن تو بغلم روزی هزار بار اون لحظه میاد جلوی چشمم هر لحظه استرس میگیرم به اون لحظه شیرین فک میکنم .

از حال روز خودم بگم برات خیلی تعریفی نیست خودمو میکشم به زور راستی هنوز سرکار میرم البته بهتره چون کمتر میشینم فک رو خیال میکنم لا اقل روزا هم زودتر میگذره ....

ولی معدم بد اذیتم میکنه دو روز میشه امتحان کردم بعد غذا تا دو سساعت نباید آب بخورم که رفلاکس کنه بهترم غذامم آروم تر میخورم .

یکشنبه این هفته برم دکتر دیگه ان شالله بهم تاریخ دقیق زایمان رو میگه البته من الانم منتظرم چون شاید کیسه آبم پاره بشه شبا قبل خواب دور و بر خونه رو یه مرتب میکنم که اگر اتفاقی افتاد و من نبودم خونه مرتب باشه.

دلم داره لک میزنه برای لحظه دیدار درسته که دلم برای تکونات تنگ میشه برای روزای دوتایی که با هم داشتیم تو منو اذیت کردی من تو رو اذیت کردم ولی به لحظه دیدار داریم نزدیک میشیم ....

قند عسل مامان امیدوارم بتونم برات مامان خیلی خوبی باشم اینو بدون من عاشقتم ولی خیلی بلد نیستم با زبون قربون صدقت برم ولی تو زندگیم عشقم تو بابایت هستید

مواظب خودت باش این چند روزو عشقم

[ دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ] [ 14:59 ] [ راشین ]

[ ]

....2
اینم از بقیه عکسا

واقعا دیگه حوصله نداشتم از لباس های کمد و و اسباب بازی عکس بذارم


ادامه مطلب

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 12:40 ] [ راشین ]

[ ]

....
مطالب بعد از چند روز رمزی میشود

 


ادامه مطلب

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 6:59 ] [ راشین ]

[ ]

چندتا عکس همینطوری واسه دل خوشی
این چندتا عکس رو هینطوری گرفتم براتون تا آخر هفته عکس مهمونی و کل اتاق رو میذارم

ببخشید یه ذره هنوز ریخت و پاچه


ادامه مطلب

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 11:24 ] [ راشین ]

[ ]

هم فکری
دوستای خوبم 6 شهریور مهمونی سیمونیم هس و یه عالمه کار هست نکردم

ممنون میشم راهنماییم کنید چی درست کنم

مهمونی عصرونه هست 40 نفر خانم هستن میخوام غذاها یه طوری باشه که از صبح کاراشو کرده باشم

فقط نمیدونم چی دو سه مدلا فینگر فود با سالاد و دسر باشه یا دلمه اینا هم باشه

پاپ کورن اینا هم درس کنم؟

دسرها تک نفره باشه آیا؟

کلا ایده هاون رو بگید ممنون میشم وقت ندارم گیف و کارت دعوت گرفتم

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 11:48 ] [ راشین ]

[ ]

سونوی هفته 32

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 15:43 ] [ راشین ]

[ ]

برای الهه
سلام الهه خانم خیلی بدی که تو منو دیدی ولی چیزی نگفتی بهم خوب من از کجا بدونم تو کی بودی و کدوم بودی

 

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 14:49 ] [ راشین ]

[ ]

فقط55 روز مونده

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 10:33 ] [ راشین ]

[ ]

هفته آخر هفت ماهگی
سلام مامانی نازم ببخشید این چند وقته هم سرم تو کار شلوغ بود آخه میخواستم کارامو جمع و جور کنم که دیگه از اول مرداد هفته ای دو روز بیام شرکت هم نمیدونم چرا حرف هایی که باهات میزدم رو نمیتونستم بنویسم تو وب

پسر قشنگم اگه سر وقتت به دنیا بیای و دلت نخواد زود به دنیا بیای 9 هفته و پنج روز به دنیا اومدنت مونده ولی هرکی منو میبینه میگه فک نکنم تا آخرش این بچه شیطون با لگداش بمونه میزنه کیسه آب و پاره میکنه میپره بیرون هم دلم میخواد بیای زودتر و من صورت ماهتو ببینم هم اینکه خوب دوست دارم بیشتر اون تو باشی تا وزن بگیری

دیگه بیخیال اضافه وزن خودم شدم میگم چه 15 کیلو چه 20 کیلو بذار بچم وزن بگیره دوست دارم تپلی باشی پریشب خونه مامانی رفته بودم چندتا از عکسای بچگیمو بردارم میخوام بذارم تو اتاق تو عکس بچگی خودم و بابایی رو بعد بابایی تاحالا عکسای بچگی منو ندیده بود نمیدونی چقدر قربون صدقه بچگیم رفت الان اینطوری قربون صدقم نمیره که قربون بچگیم رفتبعد میگه خدا کنه نی نی به تو بره تپلی بشه منم گفتم بعید میدونم والا اینطوری که من میبینم ژن شماها قوی تره آخه اقعا نگاه میکنی تو فامیلشون ژن اینا قوی تره و نی نی ها شکل خودشونن

ولی خدایی ته دلم دوست دارم شکل خودمو و خانواده خودم بشه مخصوصا شکل داداشم ولی واسه پدر و مادر فرقی نداره و بچه زشتشم عزیزه دیگه خوشگل باشه که چه بهتر .

عزیز دل مامان شروع کردم دارم اتاقتو میچینم و وسایل تزینیشو درست میکنم امیدوارم بتونم همون چیزی که میخوام از پسش بر بیام .اون روز داشتم اتاقت رو میچیدم یاد پارسال افتادم شب های احیا تو این اتاق با خودم خلوت کرده بودم دارو مصرف میکردم چه شبایی بود چه دل شکسته ای داشتم من و اصلا فکرشم نمیکردم که امسال تو اون تاریخ تو همون اتاق باشم ولی مشغول چیدن وسایل تو خدا جونم ازت متشکرم واقعا نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم خدایا به تمام کسایی که در انتظار بچه هستن لذت این روزا رو نشون بده لذت اون لگد ها لذت شبا که نمیذاره بخوابی درسته سخته درسته من الان شبا یه خواب راحت ندارم از بس به پهلو میخوابم بدنم سر میشه ولی میارزه به یه تکون تو عزیز دل مامان.روزشماری دارم میکنم شاید هر روز تصویر لحظه ای که تو رو میارن میذارم تو بغلم رو تصور میکنم و دلم میریزه دلم رو خوش میکنم به اون لحظه ناب تا یادم بره ترس از زایمان رو ،من تاحالا اتاق عمل نرفتم واسه همین میترسم یه سری ترس ها تو وجودم هست مثلا میگم اگه یه موقع کیسه آبم پاره شه دکترم میاد بالا سرم یا نه با یه دکتر دیگه باید زایمان کنم ،خیلی فکرا تو ذهنم هست و خودم رو سپردم دست تقدیر و میگم خدا خودش هرچی صلاح هست پیش بیاره برام .

ببخشید دوستای خوبم کمرنگ شدم شرمنده

 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 10:16 ] [ راشین ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،