زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

اتاق خوشگلت مبارک مامانی
سلام عزیز دل مامان

ورود شما رو به سه ماه سوم بارداری تبریک میگم آفری که پسر خوبی بودی و مامان رو اذیت نکردی تا به اینجا رسیدم این چند کاهم خدا بهمون کمک کنه شما هم پسر خوبی باشی ان شالله سر وقت به دنیا بیای و یه عالمه شادی رو بیاری تو خونه

هفته ای که گذشت یکشنبه رفتم دکتر که گفت دو کیلیو زیاد چاق شدم و دعوام کرد(دورغ نگم واقعا خورده بودم مخصوصا این چند روزی که بابات ماموریت بود و من خونه مادر بزرگی بودم به خودم حسابی رسیده بودم )حالا قول دادم رعایت کنم برای یه آزمایش قند و یه آزمایش ادرار 24 ساعته(ببخشید)نوشت برای مسمومیت حاملگی راستش یه ذره ترسیدم ولی توی شکمو همش منو گشنه میکنی منم که تحرکی ندارم خوب چاق میشم دیگه فک کن من قبلنا روزی یه ساعت پیاده میومدم تا شرکت و برمیگشتم یه عاله کار خونه بعد تردمیل الان بخور و بخواب با ماشین میام با ماشین برمیگردم

دوشنبه و سه شنبه عصر نقاش اومد و اتاق شما رو رنگ کرد خودم دوست داشتم همون رنگی بود که میخواستم

چهار شنبه هم که هیچی تنها کاری که کردیم شام با مادر شوشو رفتیم بیرون چون پدر شوشو نبود تنها بود شوشو برش داشت رفتیم یه همبرگر خوردیم منم باید 12 سعت ناشتا میمبودم که فردا صبحش برم آزمایش بدم

دیگه پنجشنبه صبح رفتم آزمایش خونم رو دادم بعدم اومدم خونه قرار بود تخت و کمدت رو بیارن ساعت 2 منم شروع کردم یه ذره جمع و جور کردم مامانی و بابایی هم مودن که باشن میاره بابا هم ساعت 2 اومد از سرکار شبم افطار دعوت داشتیم مهمون دخترخاله فرحزاد

دیدیم یه ربع به سه شد نیمدن بابا زنگ زد به مغازه گفت ما 5 اونجا هستیم یه 3 ساعتی هم کار داریم شوشو هم گفت ما مهمونیم فردا بیاد

دیگه مامان اینا رفتن خونشون شوشو هم خوابید منم از شرکت کار داشتم انجام دادم بعدم حموم کردم و حاضر شدم رفتیم مهمونی خوب بود البته من مهمونی بیرون خیلی دوست ندارم

ولی بد نبود دستشون دردد نکنه

وای از این پسر دختر خالم یعین رو زمین بند نیست فقط حواسم بود یه دفعه لگدی چیزی نثار من نکنه

جمعه صبح زئود مامان اومد خونمو کمک کرد یه ذره خونه رو جمع و جور کردیم یه ذره هم بهم غر زد تو اینقدر ریخت و پاچ نبودی منم گفتم به خدا در توانم نیست مامان تخت و کمد رو هم اوردن

ولی به جای دراورت برداشته بودن میز توالت اورده بودن که قرار شد عوض کنن خوشگل شد حالا عکسشو میذارم

دیگه مامان بابایی زنگ زد که میخوام بیام ببینم راستش ته دلم دوست داشتم تکمیل شد بیاد ببینه ولی دیدم ذوق داره گفتم بیاد ده مین بعد با یه جعبه شیرین اومد خیلی خوشش اومد

مامانم اینا رفتن چون مامان روزه بود مادر شوشو یه ساعتی نشست و یه ذره حرف زد برای پنجشنبه بعدم مامانم اینا رو افطار دعوت کرد

سه شنبه هم اطاری دعوت ردن یکی از فامیل های دامادشون

جمعه یه خالم افطاری دعوت کرده برنامم پره

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 12:17 ] [ راشین ]

[ ]

سلام قند عسل مامان
سلام پسری نازم دیگه داریم روزای آخر 6 ماهگی رو سپری میکنیم و وارد سه ماه آخر بارداری میشیم پسر دیگه داریم به روزای دیدن تو نزدیک میشیم تقریبا میشه گفت هر شب خوابتو میبینم بعضی روزا اینقدر خواب ها طبیعی هست برام که صبح بلند میشم دنبالت میگردم تقرسبا تمام خریدات هفته پیش تموم شد فقط مونده ساک وسایل و یدونه لگن حموم و صندلی دستشویی برات بخرم بقیه خریدا تموم شد گل پسر مامان

امروزم رنگ اتاقت تموم میشه پنجشنبه هم تخت و کمدت رو میارن دیگه باید بریم سراغ چیدمان و کارهای فرعی

از حال و هوای خودم بگم این روزا برات عزیزم خوبم فقط خیلی باز خوابالو شدم یه ذره هم سخت میخوابم واسه همین خوابالو هستم چون ساعتی هم که خوابم درست استراحت نمیکنم

نمیدونم تو الان در چه حالی تو بارداری هفته به هفته نوشته که تو این هفته چشماتو باز میکنی برای بار اول و به نور واکنش نشون میدی اون تو چی میبنی یه اتاق تاریک یه دریا یه صدای قلب یه بوی تن مادر چی حس میکنی پسرم؟جات راحته اصلا توام مثل من برای دیدن لحظه شماری میکنی؟

شاید چشمات بسته بود به حرفام بهتر گوش میدادی این چند روز احساس میکنم مامان خوبی برات نبودم با اینکه این همه منتظرت بودم نشد تو دوران بارداری اون کارایی که میخوام برات بکنم تازه یه ذره هم اذیتت کردم چند باری با بات بحث کردم گریه کردم خیلی نتونستم استراحت کنم روزی چند ساعت سرکار بودم نوتنستم برات کتاب زیاد بخونم قرآنم زیاد نخوندم البته تصمیم دارم الان ماه رمضونه بشینم بخونم برات

مامانی من برم دیگه خیلی کار دارم سرکار عزیز دلم

دوستای خوبم ببخشید اگه کم میام بهتون سر میزنم به حساب بی معرفتی نذارید شما بهم سر بزنید من بعضی ها رم میخونم ولی با موبایل پست نمیتونم بذرام

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 10:1 ] [ راشین ]

[ ]

یک هفته مرخصی
یکشنبه پیش بود که به خاطر یه ذره خورد کاری که کمد دیواری ها داشت مرخصی گرفتم و موندم خونه نزدیک های ظهر بود که کمدها تموم شد رفتن ولی خونه به طرز وحشتنالکی بهم ریخته بود دلت میخواست که یه معجزه اتفاق بیفته و وسایل برن سر جاشون ولی مگه میشد ؟

کاری نمیشد کرد حسشم نبود بهتر دیدم فعلا بیخیال بشم تا عصر که شوشو بیاد خودش کمکم کنه من که تنها نمیتونستم بنابریاین بهترین کار این بود که لم بدم روی تخت و دراز بکشم

بزور از روی تختی که یه عالمه وسایل روش بود یه جا برای خودم باز کردم و خوابیدم با دیدن شکم جلو اومدم ناخودآگاه دستم رفت روی شکمم و باهاش حرف زدم شروع کردم با پسرم حرف زدن پسری که تو اون لحظه تنها مونسم شده بود باهم درد دل کردیم از سختی های این روزا گفتم براش از ورم پام که دیشبم خیلی زیاد شده بود از ناراحتی های این روزام از حساس شدنام خیلی حرف زدیم با هم با صدای زنگ موبایلم بلند شدم مدیرم بود حالمو پرسید آخه روز قبلش به خاطر دندون دردم خیلی حالم بد بود تو شرکت و به طرز بدی هم نمیدونم از بیخوابی بود از درد بود چی بود ورم کرده بودم بهم گفت تا آخر هفته نیا شرکت استراحت کن کاراتم از خونه انجام بده اولش شک کردم گفتم شاید به قولی میخواد عذرم رو بخواد ولی با تلفن بعدیش که باز کارم داشت دیدم نه اینطوری نیست.

بلند شدم بل دیدن خونه واقعا نمیدونستم باید از کجا شروع کنم اومدم جارو بزنم این گرده های چوبو جمع کنم دیدم دسته جاروی تو آشپزخونم رو شکوندن منم نمیتونم با دسته کوتاه که جارو کنم با جارو برقی هم که نمیشه اول باید با یه جاروی دستی جمع بشه زنگ زدم به شوشو که جارو بگیره سر راهش بیاد خودمم مشغول کردم با آشپزخونه و جمع و جور کردن و درست کردن شام .

شوشو اومد اول یه ذره استراحت کرد بعد شروع کردیم اول جارو دستی زدیم بعد جارو برقی بعد چندین دفعه طی کشیدم کمد ها دستمال کشیده شد لباس های آویزونی آویزون شد و... ولی تموم نشد هنوز خیلی کار بود خسته شدیم و هر دو ولو افتادیم

خوب من که قرار بود یه هفته ای خونه باشم پس بهتر بود که خیلی خودمو خسته نکنم امشب نشسته بودیم فوتبال میدیدم که بعد از بازی موبایل شوشو زنگ خورد پسر دایش بود ساعت 12 شب زنگ زده بود که ماشین حساب مهندسی میخواست شوشو هم گفت باشه برات میارم و بلند شد ماشین حساب منو برداشت و داشت میرفت که بهش گفتم خواهشا بگو مراقبش باشه چون خیلی برام عزیز این ماشین حساب یه دفعه شوشو گفت نمیخورش که چقدر خسیسی تو منم ناراحت شدم وگفتم فک کنم این وسیله شخصی خودمه و حق دارم راجبش حساس باشم بعدم تو خوبه برای خانواده خودت همه کار میکنی ساعت 12 شب بلند میشی بری از این وره شهر به یکی دیگه ماشین حساب بدی به اون یکی سه ماهه ایکس باکسی که من واسه کادو تولدت گرفتم رو دادی اصلا هم سراغی ازش نمیگیری ولی کافیه خود من یا خانوادم یه چیزی ازت بخوایم ناراحت شدم و اومدم کنار اونم سرم داد زد که اینقدر پول خودتو خانوادتو تو سر من نزن و رفت بیرون منم حرصم گرفت یه ذره نشستم فوتبال دیدم وقتی برگشت و کلید انداخت بیاد تو اصلا حال و حوصله اش رو نداشتم بعضی وقتا ها کلا ازش نا امید میشم از ایننکه اصلا نمیتونه رو اعصابش کنترل داشته باشه به قولی صفر تا صدش 5 ثانیه هم نمیشه همین که اومد تو من شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم که گفت خیلی بچه و لوسی که قهر میکنی و شروع کرد هی زیر لب غر زدن منم که حساس شده بودم بغضم ترکید طوری که از گریه نفسم بالا نمیومد حالا شوشو خان هم ول کن نبود و همش غر میزد و تقریبا صداش بلند بود خلاصه بعد تقریبا یه ربع ساکت شد منم خوابم برد شب نیمد پیش من بخوابه و همونجا روی مبل تو حال خوابید صبح هم بدون خدا حافظی رفت سرکار

دلم بد شکسته بود ازش انگار نه انگار که من زنشم و دارم بچه ای که این همه منتظرش بوده رو براش حمل میکنم اصلا حواسش به احساست من نیست دلم بد گرفته بود یه بغض عجیبم تو دلم بود همینطور رو مبل نشسته بودم حتی کار خونه هم دلم نمیخواست بکنم با مامانم حرف زدم گفت پاشو بیا اینجا ولی نه دلم فقط خونه خودمو میخواست خونه ای که بهم آرامش نیداد تو تنهایی البته به مامان هیچی از ناراحتیم نگفتم گفت خونه هستی پاشو بیا اینجا تنها نباشی

بعد تلفن مامان شوشو زنگ زد خیلی عادی زنگ زده حالمو پرسید

پرسد صبحونه خوردی و... منم خیلی سرسنگین جوابشو دادم و با یه بله و نه قطع کردم همین که قطع کردم باز بغضم ترکید باز بعد ده دقیقه شوشو زنگ زد و عذر خواهی میکنه بابات دیشب حالا اون حرف میزنه من گریه میکنم اصلا دست خودم نبود گریم همینطوری میموند از چشمام چرا شوشو اینطوریه چرا سری از کوره در میره حرفی میزنه بعد پشیمون میشه ....یه ذره آروم تر شدم ولی ته دلم هنوزم ناراحت بودم و هم اینکه آیا شوشو با این اخلاقش میتونه پدر خوبی باشه

شروع کردم به خاطر اینکه ذهنم خالی بشه یه آهنگ شاد گذاشتم و کشوهای کمدم رو چیدم

عصر شوشو زنگ زد که زود میام حاضر شو بریم میرداماد که دلت میخواست بری واسه نی نی خرید کنی

دیگه عصر یه سر رفتیم پیریماما و بعدم یه دور پاساز آرین زدیم میخواستم گیفت ببینم یه سرم شهر کتاب زدم دو تا رمان برای خودم خریدم چندتا کتاب داستان برای پسملی دوتا کتابم خریدم مادر و پسر و پدر و پسر که منو همسری بخونیم

دیگه اومدیم خونه امشب فوتبال اول ایران بود شام ساندویج همبرگر گذاشتم خوردیم یه چرت کوتاه زدم بعد نشستیم فوتبال رو دیدم که قلبم اومد تو دهنم

سه شنبه و چهار شنبه هم به جمع و جور خونه گذاشت تا دیگه خیالم راحت شد

سه شنبه شام خونه مادر شوشو رفتیم قبلش با شوشو وقت مشاور داشتیم خوب بود برای جلسه اول اومیدوارم که جواب بده و یه ذره برای تربیت نی نی خوب باشه

مادر شووش برام لباس گرفته بود خوب بود چون پنجشنبه مهمونی پاگشای خاله بود میپوشیدم

با زعفرون و...

چهارشنبه عصر با شوشو یه سر رفتیم دنبال رنگ اتاق نینی بعدشم اومدم مشغول درست کردن دسر های خاله شدم

پنجشنبه هم رفتم اول آرایشگاه بعد اومدم تارت درست کردم و شوشو اومد رفیتم مهمونی خوش گذشت شبم خونه مامان اینا خوابیدم که صبح بریم خرید تقریبا خریدای نینی تموم شد

مونده یه روروئک و وسایل حمومش

شنبه هم بعد  یه هفته اومدم سرکار دیشبم که فوتبال دیدم و کلی حرص خوردم از دست داوره ولی دستشون درد نکنه خیلی خوب بازی کردن

 

[ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ] [ 14:32 ] [ راشین ]

[ ]

بعد از چند روز درد دندون
بالاخره بعد از چند شب دندون درد و نخوابیدن دیدم اینطوری نمیتتونم سه ماه دیگه تحمل کنم و دیدم که دکترمم گفته همه کار دندونپزشکی مجاز هست زنگ زدم به دکتر دندونپزشکم و شرایطم رو گفتم و یه وقت اورژانسی گرفتم تا عصر مجبور بودم تحمل کنم اصلا هم حالم خوب نبود امروز ,شب قبل بیخوابی زیادی داشتم چشمام باز نمیشد.

ساعت 4 با شوشو رفتیم دندونپزشکی خدا رو شکر همون ساعت که رسیدیم یه مریض کنسلی داشت و ما رو دید گفت خوب شد اومدی چون اگر نمیومدی تا دو هفه دیگه مجبور میشدی آنتی بیوتیک بخوری گفت با این دندون های خوب بد شانسی بوده که الان دندون درد گرفتی حتما کلسیم کم میخوریخلاصه عصب کشی کرد و پر کرد یه ذره درد داشت چون داروی بی حسی کم زده بود ولی تحمل کردم بهتر از درد این چند شب بود

دیگه بعدش با شوشو رفتمی یه چند تا چیز میخواسم واسه مهمونی پنجشنبه خاله که میخواد عروسش رو پاگشا کنه خرید کنم که براش دسر درست کنم من با سالاداش بقیه چیا رو هم خودش با مامانم درس میکنه

بعدم یه کیک کوچولو گرفیم رفیم خونه پدر شوشو اینا تولد پدر شوشو بود هیچ کسم نبود گفیم ما بریم تنها بود نشستیم و من خسته بودم درد دندونم بود نیم ساعتی خوابیدم

از خواب بلند شدم هنوز رو فرم نبودم بدنم ورم کرده بود احساس میکردم چقدر دلم یه استخر میخواست.

دیگه شام خوردیم و کیک هم بریدم اومدیم خونه .

پنجشنبه هم مامانم اسباب کشی کرد ما اونجا بودیم من که خیلی نمیتونستم کار کنم مثل پیرزنا نشسته بودم رو صدنلی جعبه ها رو باز میکردم وسایل روزنامه پیچ رو میوردم بیرون

جمعه هم کارم مشخص بود کمد ها رو اوردن خونه الان انگار بمب ترکیده هنوز لباس ها رو مرتب نکردم امروز موندم خونه یه ذره کار کنم

[ یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ] [ 9:26 ] [ راشین ]

[ ]

ترک های شکمم

كه اين ترك هاي روي شكم هر كدام نشانه اي است:

نشانه اي از  تك تك نفس هاييه كه توي دلم كشيدي .

نشانه اي از تك تك پلك زدنهات و هر خميازه ات.
نشانه اي از  مكيدن انگشتانت يا تكون دادن دستات تو شكممه.
نشانه اي از  بستن چشمانت و خوابيدن در تاريكي مطلقه.
نشانه اي از وقتي كه تو سكسكه ميكردي.
نشانه اي از وقتي كه درون من به خواب رفته بودي و رويا ميديدي.
اين نشانه ها هيچ كدام زيبا نيستند حتي ممكن است زشت به نظر بياد.اشكالي ندارد اونجا خونه تو بود.اولين جايي بود كه من به تو عشق ورزيدم.شكم من جايي بود كه من هر وقت كه  دست ميكشيدم فكر ميكردم تو كي هستي و در آينده چه شكلي خواهي بود .
شكم من جاييه كه هميشه نشانه و تركي زيبا در آن پيدا ميكنم

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 12:18 ] [ راشین ]

[ ]

ننوشتن زیاد
انگور های یاقوتی رو با قیچی خورد میکنم میریزم تو ظرف پر از آب چندتا دونش که دون شده رو میذارم توی دهنم وای که من عاشق تین انگور یاقوتی ها هستم چقدر خوشمزه هست

بقیه میوه هایی که شوشو خریده رو هم میریزم میشورم یخچال رو یه سر و سامونی میدم یه سری گوجه سبز و گیلاس مونده میریزم تو قابلمه روشم آب و شکر میریزم دوست دام کمپوتش رو یخچال رو تمیز میکنم میوه ها میچینم تو سبد روشون سیلیفون میکشم .

خیلی تنبل شدم اصلا به زندگی نمیرسم دلم تنگ شده برای تمیز کاری های خونه میرم تو حموم حموم رو میشورم بعد میرم سراغ دستشویی اونجا رو تمیز میکنم بعد سراغ سینک ظرفشویی و..یه مقدار خونه تمیز میشه ...

این هفته قراره کمد ها رو بیارن باید دیگه بعدش شروع کنم یه خونه تکونی انجام بدم دنبال این هم هستم که اتاق آقا پسری و کاغذ دیورای کنم یا رنگ کنم از این استیکر های طرح دار بزنم .

باید دنبال یه سری خرید های خونه هم باشم برای دو سه ماه خونه پر باشه و خرید خاصی نداشته باشم مواد غذایی بگیرم بذارم تو فریز(با اینکه عادت ندارم به مواد فریزی ولی مجبورم) مواد شوینده و.. هم بخرم چون دیگه نمیتونم راحت برم خرید کنم روزانه ذهنم درگیر تمام این کارا هست فکرم خیلی مشغوله اصلا نمیدونم باید چی کار کنم احساس میکنم تنها موندم وسط یه جنگلی که راه رو نمیدونم کدوم ور باید برم دوسم ندارم بخوام به کسی دیگه کارامو محول کنم ولی واقعا نمیتونم الانم که ماه رمضون میشه من یه عالمه کارام مونده دارم بعدشم که مرداده و من فقط یه ماه وقت دارم خدا کنه برسم به کارام .یه عالمه خرید های نی نی مونده انجام بدم تزینات اتاقش ...

از اون ورم که مامانم این هفته اسباب کشی داره تا جا به جا شه کم کم ده روزی طول میکشه دیگه ماه رمضونه همه چی پیچیده شده تو هم شوشو هم همش میگه کارا مونده الانم ماه رمضونه تو به کارات نرسیدی بیشتر بهم استرس میده .این همه فکر خستم میکنه ولو میشم رو مبل دندونمم بد درد گرفته دیگه داره کلافم میکنه دکترم گفت میتونی بری دندونپزشک ولی هی به خودم میگم تحمل کنم نرم بهتره .یادم میاد که مامان اینا پنچشنبه اسباب کشی دارن از اون ور مادر شوشو و خواهر شوشو رفتن مشهد پپدر شوشو و شوهر خواهر شوشو تهرانن باید غذا درست کنم بگم بیان خونمون کم مونده دیگه گریم بگیره .

چندتا صلوات میفرستم و بلند میشم میگم خدا خودش کمکم میکنه ان شالله که خودم بتونم از پس کارا بر بیام .

..............................

اینقدر اینجا ننوشتم که واقعا یادم نمیاد از کی ننوشتم فک کنم از روز مولودی مامان بزرگم ننوشتم

دوشنبه 93/3/12

یه عالمه لباس اتویی شوشو مونده بود که اتو نکرده بودم تابستونه یه روز در میون بلوز عوض میکنه میشوری باید اتو کنی گفتم بهتره قبل از رفتن بشینم بلوزهای اونو اتو کنم تقریبا 12 تایی میشد اتو کردم عطر زدم گذاشتم تو کمدش بعد رفتم یه دوش گرفتم و همونطور با حوله نشستم صبحونمو خوردم  بعد بلند شدم وسایل هامو جمع کرد ماشین رو زدم بیرون لول رفتم آرایشگاه که موهامو برای سشوار بکشه موهام دو رنگ شده بهتره برم آرایشگاه تا مرتب باشم .

بعد آرایشگاه رفتم به سمت خونه مامان بزرگ هو هم گرم بور موهامم دورم بود کلافه شده بودم ته کوچشونم کنده بودن نمیشد رد بشی زنگ زدم به بابا که بیاد ماشین رو اون بیاره من پیاده برم این یه ذره رو نفس داشت بند میومد.

رسیدم اونجا همه بودن اکثر کارا شده بود میوه ها بسته بندی شده بود صندلی ها چیده شده بود نشسته بودن حرف میزدن و عکسای عقد پسرخاله رو میدیدن.

رفتم بالا لباسامو بذارم دیدم خواهرم رو تختش خوابیده معلوم بود گریه کرده گویا با مامانم حرفش شده که تو اصلا به فکر من نیستی همش به فکر راشینی 

حالا نمیگه که مامان به خاطر نزدیکی به مدرسه اون نیمد نزدیک من خونه بگیره با اینکه من این همه الان به کمکش نیاز دارم خلاصه که کلا تو لک بود و با هیچکس حرف نمیزد .

دیگه رفتیم پایین مادر بزرگ واسه ناهار خورش کرفس درست کرده بود و خوردیم و همه رفتن حاضر بشن

مهمون ها هم از ساعت 2:30اومدن حالا قراره مراسم ساعت 4 باشه اومده بودن جا بگیرن دیگه ساعت 3:30 تقریبا جایی باقی نمونده بود منم دیدم دیگه جایی نمونده تقریبا دوتا صندلی کنار یکی از دوستام گرفتم واسه مادر شوشو اینا و دیگه جایی نبود خودمم رفتم تو آشپزخونه ولی آشپزخونه هم پر شد من رو یه صندلی یه کنار نشسته بودم یه خانومه اومد به من میگه خانم شما بلند شما صاحب خونه هستی من بشینم یعنی شکم به اون گندگی منو نمیدید حالا اصلا هم من نمیشناختمش دیگه تو رو در بایستی بلند شدم رسما دیگه جایی نبود حدود250 تا 300نفر مهمون بود حالم داشت بد میشد و بیشتر از پرو بازی بعضی از افراد حرص میخوردم .

خلاصه دیگه رسما پاهام درد گرفته بود صندلی هم نبود بشینم گفتم برم تو حیاط خلوت بشینم یه حیاط خلوت 20 متری کنار آشپزخونه هست که سقفش بازه اونجا چایی و اینا گذاشته بودن برای مهمونا

یه دفعه دیدم آسمون سیاه شد و طوفان شروع شد تا اومدم به خودم بجنم یه سنگ گنده افتاد وسط حیاط کنار دست من یعنی تو سرم میخورد میمردم واقعا ترسیدم رنگم شده بود مثل گچ دیوار مامانم بهم آب قتد  داد انگشترشم انداخت توش منم از ترس گریم گرفته بود خیلی ترسیده بودم تقریبا ده دقیقه کل مجلس تقریبا بهم ریخت بیچاره مادرشوشو و همه ومهمونا برای من ترسیده بودن اینقدر از دست اون خانومه که منو از جام بلند کرد حرصم گرفته بود که نگو

خلاصصه دیگه هوا آروم شد و مهمونی هم تموم شد امسال واقعا من اذیت شدم خیلی هم شلوغ بوداز اون ورم هرکی میمود یه دست به شکمم من میزد میگفت مبارکه رسما حالم بد شده بود اینقدر به شکمم دست زدن بابا یعنی چی آخه هیکی میاد میخواد دست بزنه به شیکمت .بعدم چند نفری بودن که اصلا دوست نداشتم جلوشون ظاهر بشم به اصطلاح فامیلن ولی تا دلتون بخواد حسود نکردن یه تبریک بگن ... دیگه شوشو هم با بابام اینا اومدن اونجا کمک کردن جمع و جور کردیم و شام خوردیم و رفتیم خونه .

طوفانه خیلی بد خسارت زده بود

فردا هم میخواستیم بریم شمال هیچ کاری هم نکرده بودم از طوفن میترسیدم باز بیاد

 ....

 

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ] [ 9:51 ] [ راشین ]

[ ]

آغاز شش ماهگی
سلام پسر نازم خوبی مامانی

امروز به حساب خودم 21 هفته و سه روزم تموم شد که میشه انتهای پنج ماه و ابتدای شش ماهگی البته طبق سونو یه هفته ای جلوترم ولی فعلا ملاک ما همینه

ان شالله که این چند ماه باقی مانده هم به خیر و خوشی تموم بشه و تو بیای تو بغلم عزیزم

الان یه لگد بهم زدی و دلم ریخت

این چند روزم سفر خیلی خوب بود سر فرصت مینویسم برات پسرم

امروز یه ذره شلوغم سرکار نظرات خاله ها هم تایید میکنم به زودی

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 11:55 ] [ راشین ]

[ ]

تهمینه میلانی

 

مامان که شدم :

به پسرم خیلی محبت میکنم اونقدری که بزرگ شد باعشقش مث یه
پرنسس رفتار کنه تاجفتش بفهمه که پسرم تودستای یه ملکه بزرگ شده!!

...

روزا دستاشو میگیرم و چنون با محبت بغلش میکنم که بغل کردن عاشقونه رو با تموم وجودش یاد بگیره !!

بهش یادمیدم که همه ی آدمها خصوصا همسرشون تشنه محبتند و پنهون کردن عشق و علاقه زندگیشو سرد می کنه!

بهش یاد میدم که خانما اقابالا سر و سایه ی سر نمیخوان ، عشق ، دوست و همراه صمیمی می خوان!

بهش یاد می دم که هیچوقت دل عشقش رو نشکونه ، چون دیگه نمی تونه ترمیمش کنه !!

بهش یاد میدم اونقدعاشقونه به عشقش نگا کنه انگار قحطی آدمه !!

به پسرم یاد می دم که عشقشو عاشقونه بغل کنه نه ازروی عادت و هوس !!

براش کادو های کوچک با معنی می خرم تا کادو دادن به آدم هایی که دوستشون داره بشه فرهنگش !!

بهش اونقدر حرفهای محبت آمیز می زنم که کلام پر مهر بشه ورد کلومش !!

همه اینکارا رو می کنم تا پسرم همونی بشه که همیشه از جفت ایده آل تو ذهنم بوده و هست . ابنطوری هم خودش از زندگی لذت ببره و هم جفتش !!

من بخاطر اینکه یه مرد بامحبت دیگه به این دنیا اضافه بشه ، حتما یه روزی مادرمی شم!!

[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 20:0 ] [ راشین ]

[ ]

لذت
خیلی لذت بخشه وقتی: از غریبه‌ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت رامی دهد. وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت می پرسن. وقتی هدیه ات را باز می کند و چشمهایش از خوشحالی برق می زند. از خیابان که رد می شوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت می ایستد و با خوشرویی اشاره می کند که رد شوی. وقتی دیر رسیده ای و می گوید خودش هم الان رسیده. وقتی کسی را می خندانی. وقت حرف زدن کلمه‌ای را گم می کنی و او زود حدسش میزند. عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز می ماند. مسیرت با مسیر بعدی تاکسی یکی است. فوت کردن قاصدک. وقتی تو رو می رسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته. نسیم خنک تو تابستون. وقتی اخم کرده اما نمی تواند جلوی خنده اش را بگیرد. وقتی کسی یادش می ماند که از چه چیزهایی خوشت می اید. هوای توی گل فروشی. بوی عطر گل نرگس. کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز می کند تا تو بغلش کنی. داشتن دوستای مهربون و باصفا و بیریا.

[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 19:56 ] [ راشین ]

[ ]

یه ذره شلوغم
سلام دوستان عزیزم

 

ببخشید من این چند روز خیلی شلوغم ببخشید پست ها تون رو تایید نکردم

 

فقط اینکه دکتر رفتم خدا رو شکر مشکلی نبود و همه چیز خوبه یه چند روزی میرم مسافرت تا دوشنبه هفته بعد ببخشید نگرانتون کردم به نت دسترسی نداشتم دیروز مامانم مولودی داشت اونجا بودم

[ سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 ] [ 8:59 ] [ راشین ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،