زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

....2
اینم از بقیه عکسا

واقعا دیگه حوصله نداشتم از لباس های کمد و و اسباب بازی عکس بذارم


ادامه مطلب

[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 12:40 ] [ راشین ]

[ ]

....
مطالب بعد از چند روز رمزی میشود

 


ادامه مطلب

[ شنبه هشتم شهریور 1393 ] [ 6:59 ] [ راشین ]

[ ]

چندتا عکس همینطوری واسه دل خوشی
این چندتا عکس رو هینطوری گرفتم براتون تا آخر هفته عکس مهمونی و کل اتاق رو میذارم

ببخشید یه ذره هنوز ریخت و پاچه


ادامه مطلب

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 11:24 ] [ راشین ]

[ ]

هم فکری
دوستای خوبم 6 شهریور مهمونی سیمونیم هس و یه عالمه کار هست نکردم

ممنون میشم راهنماییم کنید چی درست کنم

مهمونی عصرونه هست 40 نفر خانم هستن میخوام غذاها یه طوری باشه که از صبح کاراشو کرده باشم

فقط نمیدونم چی دو سه مدلا فینگر فود با سالاد و دسر باشه یا دلمه اینا هم باشه

پاپ کورن اینا هم درس کنم؟

دسرها تک نفره باشه آیا؟

کلا ایده هاون رو بگید ممنون میشم وقت ندارم گیف و کارت دعوت گرفتم

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 11:48 ] [ راشین ]

[ ]

سونوی هفته 32

[ دوشنبه بیستم مرداد 1393 ] [ 15:43 ] [ راشین ]

[ ]

برای الهه
سلام الهه خانم خیلی بدی که تو منو دیدی ولی چیزی نگفتی بهم خوب من از کجا بدونم تو کی بودی و کدوم بودی

 

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 14:49 ] [ راشین ]

[ ]

فقط55 روز مونده

[ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ] [ 10:33 ] [ راشین ]

[ ]

هفته آخر هفت ماهگی
سلام مامانی نازم ببخشید این چند وقته هم سرم تو کار شلوغ بود آخه میخواستم کارامو جمع و جور کنم که دیگه از اول مرداد هفته ای دو روز بیام شرکت هم نمیدونم چرا حرف هایی که باهات میزدم رو نمیتونستم بنویسم تو وب

پسر قشنگم اگه سر وقتت به دنیا بیای و دلت نخواد زود به دنیا بیای 9 هفته و پنج روز به دنیا اومدنت مونده ولی هرکی منو میبینه میگه فک نکنم تا آخرش این بچه شیطون با لگداش بمونه میزنه کیسه آب و پاره میکنه میپره بیرون هم دلم میخواد بیای زودتر و من صورت ماهتو ببینم هم اینکه خوب دوست دارم بیشتر اون تو باشی تا وزن بگیری

دیگه بیخیال اضافه وزن خودم شدم میگم چه 15 کیلو چه 20 کیلو بذار بچم وزن بگیره دوست دارم تپلی باشی پریشب خونه مامانی رفته بودم چندتا از عکسای بچگیمو بردارم میخوام بذارم تو اتاق تو عکس بچگی خودم و بابایی رو بعد بابایی تاحالا عکسای بچگی منو ندیده بود نمیدونی چقدر قربون صدقه بچگیم رفت الان اینطوری قربون صدقم نمیره که قربون بچگیم رفتبعد میگه خدا کنه نی نی به تو بره تپلی بشه منم گفتم بعید میدونم والا اینطوری که من میبینم ژن شماها قوی تره آخه اقعا نگاه میکنی تو فامیلشون ژن اینا قوی تره و نی نی ها شکل خودشونن

ولی خدایی ته دلم دوست دارم شکل خودمو و خانواده خودم بشه مخصوصا شکل داداشم ولی واسه پدر و مادر فرقی نداره و بچه زشتشم عزیزه دیگه خوشگل باشه که چه بهتر .

عزیز دل مامان شروع کردم دارم اتاقتو میچینم و وسایل تزینیشو درست میکنم امیدوارم بتونم همون چیزی که میخوام از پسش بر بیام .اون روز داشتم اتاقت رو میچیدم یاد پارسال افتادم شب های احیا تو این اتاق با خودم خلوت کرده بودم دارو مصرف میکردم چه شبایی بود چه دل شکسته ای داشتم من و اصلا فکرشم نمیکردم که امسال تو اون تاریخ تو همون اتاق باشم ولی مشغول چیدن وسایل تو خدا جونم ازت متشکرم واقعا نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم خدایا به تمام کسایی که در انتظار بچه هستن لذت این روزا رو نشون بده لذت اون لگد ها لذت شبا که نمیذاره بخوابی درسته سخته درسته من الان شبا یه خواب راحت ندارم از بس به پهلو میخوابم بدنم سر میشه ولی میارزه به یه تکون تو عزیز دل مامان.روزشماری دارم میکنم شاید هر روز تصویر لحظه ای که تو رو میارن میذارم تو بغلم رو تصور میکنم و دلم میریزه دلم رو خوش میکنم به اون لحظه ناب تا یادم بره ترس از زایمان رو ،من تاحالا اتاق عمل نرفتم واسه همین میترسم یه سری ترس ها تو وجودم هست مثلا میگم اگه یه موقع کیسه آبم پاره شه دکترم میاد بالا سرم یا نه با یه دکتر دیگه باید زایمان کنم ،خیلی فکرا تو ذهنم هست و خودم رو سپردم دست تقدیر و میگم خدا خودش هرچی صلاح هست پیش بیاره برام .

ببخشید دوستای خوبم کمرنگ شدم شرمنده

 

[ شنبه چهارم مرداد 1393 ] [ 10:16 ] [ راشین ]

[ ]

اتاق خوشگلت مبارک مامانی
سلام عزیز دل مامان

ورود شما رو به سه ماه سوم بارداری تبریک میگم آفری که پسر خوبی بودی و مامان رو اذیت نکردی تا به اینجا رسیدم این چند کاهم خدا بهمون کمک کنه شما هم پسر خوبی باشی ان شالله سر وقت به دنیا بیای و یه عالمه شادی رو بیاری تو خونه

هفته ای که گذشت یکشنبه رفتم دکتر که گفت دو کیلیو زیاد چاق شدم و دعوام کرد(دورغ نگم واقعا خورده بودم مخصوصا این چند روزی که بابات ماموریت بود و من خونه مادر بزرگی بودم به خودم حسابی رسیده بودم )حالا قول دادم رعایت کنم برای یه آزمایش قند و یه آزمایش ادرار 24 ساعته(ببخشید)نوشت برای مسمومیت حاملگی راستش یه ذره ترسیدم ولی توی شکمو همش منو گشنه میکنی منم که تحرکی ندارم خوب چاق میشم دیگه فک کن من قبلنا روزی یه ساعت پیاده میومدم تا شرکت و برمیگشتم یه عاله کار خونه بعد تردمیل الان بخور و بخواب با ماشین میام با ماشین برمیگردم

دوشنبه و سه شنبه عصر نقاش اومد و اتاق شما رو رنگ کرد خودم دوست داشتم همون رنگی بود که میخواستم

چهار شنبه هم که هیچی تنها کاری که کردیم شام با مادر شوشو رفتیم بیرون چون پدر شوشو نبود تنها بود شوشو برش داشت رفتیم یه همبرگر خوردیم منم باید 12 سعت ناشتا میمبودم که فردا صبحش برم آزمایش بدم

دیگه پنجشنبه صبح رفتم آزمایش خونم رو دادم بعدم اومدم خونه قرار بود تخت و کمدت رو بیارن ساعت 2 منم شروع کردم یه ذره جمع و جور کردم مامانی و بابایی هم مودن که باشن میاره بابا هم ساعت 2 اومد از سرکار شبم افطار دعوت داشتیم مهمون دخترخاله فرحزاد

دیدیم یه ربع به سه شد نیمدن بابا زنگ زد به مغازه گفت ما 5 اونجا هستیم یه 3 ساعتی هم کار داریم شوشو هم گفت ما مهمونیم فردا بیاد

دیگه مامان اینا رفتن خونشون شوشو هم خوابید منم از شرکت کار داشتم انجام دادم بعدم حموم کردم و حاضر شدم رفتیم مهمونی خوب بود البته من مهمونی بیرون خیلی دوست ندارم

ولی بد نبود دستشون دردد نکنه

وای از این پسر دختر خالم یعین رو زمین بند نیست فقط حواسم بود یه دفعه لگدی چیزی نثار من نکنه

جمعه صبح زئود مامان اومد خونمو کمک کرد یه ذره خونه رو جمع و جور کردیم یه ذره هم بهم غر زد تو اینقدر ریخت و پاچ نبودی منم گفتم به خدا در توانم نیست مامان تخت و کمد رو هم اوردن

ولی به جای دراورت برداشته بودن میز توالت اورده بودن که قرار شد عوض کنن خوشگل شد حالا عکسشو میذارم

دیگه مامان بابایی زنگ زد که میخوام بیام ببینم راستش ته دلم دوست داشتم تکمیل شد بیاد ببینه ولی دیدم ذوق داره گفتم بیاد ده مین بعد با یه جعبه شیرین اومد خیلی خوشش اومد

مامانم اینا رفتن چون مامان روزه بود مادر شوشو یه ساعتی نشست و یه ذره حرف زد برای پنجشنبه بعدم مامانم اینا رو افطار دعوت کرد

سه شنبه هم اطاری دعوت ردن یکی از فامیل های دامادشون

جمعه یه خالم افطاری دعوت کرده برنامم پره

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 12:17 ] [ راشین ]

[ ]

سلام قند عسل مامان
سلام پسری نازم دیگه داریم روزای آخر 6 ماهگی رو سپری میکنیم و وارد سه ماه آخر بارداری میشیم پسر دیگه داریم به روزای دیدن تو نزدیک میشیم تقریبا میشه گفت هر شب خوابتو میبینم بعضی روزا اینقدر خواب ها طبیعی هست برام که صبح بلند میشم دنبالت میگردم تقرسبا تمام خریدات هفته پیش تموم شد فقط مونده ساک وسایل و یدونه لگن حموم و صندلی دستشویی برات بخرم بقیه خریدا تموم شد گل پسر مامان

امروزم رنگ اتاقت تموم میشه پنجشنبه هم تخت و کمدت رو میارن دیگه باید بریم سراغ چیدمان و کارهای فرعی

از حال و هوای خودم بگم این روزا برات عزیزم خوبم فقط خیلی باز خوابالو شدم یه ذره هم سخت میخوابم واسه همین خوابالو هستم چون ساعتی هم که خوابم درست استراحت نمیکنم

نمیدونم تو الان در چه حالی تو بارداری هفته به هفته نوشته که تو این هفته چشماتو باز میکنی برای بار اول و به نور واکنش نشون میدی اون تو چی میبنی یه اتاق تاریک یه دریا یه صدای قلب یه بوی تن مادر چی حس میکنی پسرم؟جات راحته اصلا توام مثل من برای دیدن لحظه شماری میکنی؟

شاید چشمات بسته بود به حرفام بهتر گوش میدادی این چند روز احساس میکنم مامان خوبی برات نبودم با اینکه این همه منتظرت بودم نشد تو دوران بارداری اون کارایی که میخوام برات بکنم تازه یه ذره هم اذیتت کردم چند باری با بات بحث کردم گریه کردم خیلی نتونستم استراحت کنم روزی چند ساعت سرکار بودم نوتنستم برات کتاب زیاد بخونم قرآنم زیاد نخوندم البته تصمیم دارم الان ماه رمضونه بشینم بخونم برات

مامانی من برم دیگه خیلی کار دارم سرکار عزیز دلم

دوستای خوبم ببخشید اگه کم میام بهتون سر میزنم به حساب بی معرفتی نذارید شما بهم سر بزنید من بعضی ها رم میخونم ولی با موبایل پست نمیتونم بذرام

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 10:1 ] [ راشین ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،