زنی از جنس پاییز در جستجوی بهار

قورباغه ات رو قورت بده

این هفته برای من پر از قورباغه بود اول هفته واکسن زدم و تب و داستانش.یکشنبه مادرشوشو زنگ زد که شام بیاد خونه ما چندتااز فامیل ها میخوان بیان دیدن نی نی ته دلم راضی نبود برم هنوز بچه سرحال نشده بود ولی گفتم اگه بگم شوشو میگه یه هفتست خونه مامانتی حالا میخواین بریم خونه مامان من میگی نه.خلاصه قرار شد شوشو عصر ازسر کار بره منم از خونه مامان اینا که بابا گفت من میرسونمت  وای که چه ترافیکیم بود نمیدونم واسه فوتبال بود چی بود.نمیدونم همه اینطورن یا من احساس میکنم روش مادرشوهرم واسه بچه اشتباهه.رفتیم اونجا بچه واکسن زده شیر دادم اومدم آروغ بگیرم گفت بده من میگیرم بعد بچه رو تکون میده میگه شیر بره تو پاهات زودتر راه بیفتی اینم پاهش درد میکنه گریه میکنه بعد به خاطر رفلاکسس تکونش داد بالا اورد همه رو .

باز اومدم استامینوفن بدم پسملی بد میخوره میگه دماغشو بگیر دارو ریختم تو دهن بچه دماغشو گرفت دارو پرید تو گلوش یعنی عصبی شدم دیگه.

سه شنبه هم میخواستیم ببریم پسری رو واسه دکتر وقت بگیریم برای ختنه اول رفتیم بیمارستان که گفتن باید بری مطب دکتر بیمارستان تو طرح بود ماشین نبرده بودیم ولی مطب ظفر بود دیگه با آژانس رفتیم بارون تندی هم گرفته بود تو تاکسی شوشو زنگ زد باباش دید که رفته دکتر گفتن که تو پاش یه لخته خون هست و باید سریع بستری بشه دیکه ما نزدیک دکتر بودیم .رفتیم و دکتر دید گفت همین الان ختنه کنم میگن این دکتر معروف ترین اورولوژ کوکانه 600 تومن واسه ختنه گرفت.حالا پولش مهم نبود این سخت بود که گفت خودتو و همسر باید تو باشید شما دستشو بگیری همسر پاشو وای مردم و زنده شدم ولی تموم شد بچم یه ذره جیغ زد و گریه کرد .

دیگه شوهر خواهر شوشو داشت میومد بیمارستان چون نزدیک به دکتر بود دنبال ما هم اومد رفتیم دمه بیمارستان من تو ماشین نشستم شوشو رفت یه سر بالا و اومد دیگه مادر شوشو هم اومد باهاشون و حرکت کردیم به سمت خونه نزدیک خونه بودیم پسملی فک کنم جیش کرد و افتاد به گریه و باز خوابش برد .

شوشو به مامانش گفت که بیا خونه ما باباهم که نیست گفت نه میرم خونه آیدا شما امشب داستان دارید با این بچه الان تا صبح گریه میکنه من نمیونم بخوابمیعنی اینقدر عصبی شدم از دستش ولی خوشحال شدم همسر خان دیدن ا هی نگن بچه رو ببر پیش اینا بذار عادت کنه به بوشون .

رسیدیم خونه مامانم زنگ زد من داشتم پسملی رو شیر میدادم همسری گفت ختنش کردیم مامانم یه ذره شاکی شد که چرا به ما نگفتید ...شوشو رفت دارو های پسملی رو بگیره اینم یه دفعه معدش کار داد که افتضاح حالا ختنم کردم میترسم بشورمش داشت گریم میگرد دیدم زنگ زدن مامانم بود انگار دنیا رو بهم دادن.اومد و پسملی رو شست بعد پانسمان کرد و استامینوفن داد گذاش رو پاش خوابش برد .حالا بیچاره خودشم ایمپلنت کرده بود دندون درد داشت ولی به نظرم شوشو حساب کار دستش اومد هی میگه خانواده من ال و بلن.

تا صبح هر سری مامانم بلند شد پسملی رو تعویض کرد و پانسمان.صبح بارون نم نم میومد همسری نرفت سرکار که بره بیمارستان پیش باباش .دیدم مامانم پیش پسملی هست با شوشو رفتیم شهروند یه سری خرید کردیم و شوشو زنگ زد مامانش که با هم برن بیمارستان گفت ناهار میام خونتون .حالا کمک که نمیکنن ...دیگه اومدم خونه خورش بادمجون گذشتم مامانم جارو ... زد و رفت مادر شوشو اینا هم ساعت 1 اومدن ناهار خوردن 2 رفتن خیلی ناراحت بودم از دستش.

دیگه پنجشنبه هم ما درگیر ختنه بودیم و همسری درگیر بیمارستان باباش .عصر از بیمارستان اومد خودش گفت بیا بریم خونه مامانت اینا حاضر شدیم رفتیم اونجا.میری اونجا من فقط شیر میدم همه کارشو امان و بابام میکنن میگن تو استراحت کن کادو هم دادن به پسری پول واسه ختنش مامان بزرگمم بلند شد اومد خونه مامانم بهش اونم پول داد .همه خاله ها و دختر خاله هام زنگ زدن تبریک گفتن واسه ختنه پسری خوشحال بودم شوشو دید این چیزا رو .

جمعه میخواسم با همسری برم بیمارستان عیادت که پدر شوو قسمم داد نیا گفت فردا مرخص میشم بیا .

دیگه ماهم عصر رفتیم خونه خودمون

شنبه مدیرم زنگ زد که اگه میتتونی از اول دی دو بار تو هفه هر باز سه ساع بیا شرکت منم گفتم قول نمیدوم بالا و پایین کنم خبر میدم.

عصرش پدر شوشو مرخص شد با همسری رفتیم خونشون دیدنش اونجا گفتم واسه کارم مادر شوشو میگه ببرش با خودت سرکار دیگه سه ساعت چیزی نیس یعنی تو خودم میریزم نمیگه بیار من سه ساعت رو نگه دارم سرکارت نزدیکه به خونه ما منم گفتم خدا مامانم رو برام نگه داره دیگه لال شد.

سه شنبه این هفته هم بردیم پسری و چک ختنه و خوب بود خدا رو شکر

پنج شنبه تولدمه قراره مامانم اینا و مادر شوشو اینا شام بیان منم گفتم دیگه خودمو اذیت نمیکنم یه شام ساده .حالا مشغول کار خونم.خوشحالم امسال پسملی موقع فوت کردن شمع بغلم هست بهرین هدیه خداس برام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر 1393ساعت 9:37  توسط راشین  | 

دو ماهگی و واکسن

سلام قند عسلم اینقدر وقتم رو پر کردی که وقت نمیکنم بیام اینجا خاظرات این روزای شیرین رو ثبت کنم

شما دو ماهه شدی و من فقظ خاطرات یه هفته تو رو تونستم ثبت کنم از الان به بعد میخوتم لا اقل هفته ای برات خاظره بنویسم

تو الان ده روزی میشه میخندی بهم وقتی باهات حرف میزنم با جشمات منو دنبال میکنی منم شناختی که مامانتم یه ذره غریبی میکنی تنها باشی با کسی دمر که میدارمت گردنتو بالا میگیری و پاهاتو هل میدی جلو با دهنت صدا در میاری خلاصه اینکه خوردنی شدی و دل مامانی و بباایی هم برات تنگ میشه هز شب باید یه عالمه عکس ازت بگیرم براشون بفرستم

از سه شنبه تا امروز م که یکشنبه هست اومدیم خونه مامانی سه شنبه شب سال دوم مادر جون بود و یه ختم انعام کوجیک گرفته بودیم براش منم اومدم از صبح که هم مامانب تو رو حموم کرد هم من حلوا درست کردم عصر رفتیم خونه مادر بزرگ اونجا بعضی فامیلا بار اول بود تو رو دیدن قربون صدقت رفتن کادو هم گرفتی یه عالمه ولی مامان جشمت قی کرده بود ظوری که برگشتیم شی خوابیدی دیگه چشمت باز نمیشد با چایی شستم و مبترسیدم سرما خورده باشی

چهارشنبه همش دلشور میرد واسه جشمت تا عصر که وقت دکتر داشتی عصر بابایی رفتیم پیش آقای دکتر همه جین خوب بود گفت جشمشم مال آ؟لودگی هوا هست

اومدیم و خیالم راحت شد پنجشنبه مامان اینا مهمون ئاشتن یکی از دوستای بابا از صبح مشغول کار بودیم توام پسر خوبی بودی ولی عصر مهمونا اومدن یه ذره بی قراری کریدی و گریه گریپمیجر خوردی ساکت شدی خوابیدی جمعه هم به جمهپع جور خونه مامانی گذشت میخواستم حمومت کنم که فردا واکسن داری از شانس لوله آبگرم خونه مامانیا ترکید نشد حمومت کنم باباتم یه دره سر من غر رد که با هم رفتیم تو قیافه جفتمون

صبح شنبه رفتیم واسه واکسن یکی از مرلکز واکسن پنجگانه نداشت رفتیم یه مرکز دیگه یه ذره گریه کردی و اومدیم خونه بهنت استامینوفن دادم که بد خورئی و نف کردی خیلی بد دارو میخوری مامان تو خواب ناله مبکردی و پاتو تکون میدادی جیغ میزدی منم دلم کباب میشد

مادربزرگ مامانم چشموش آب مروارید داشت امروز عمل داشت مامانی رفت یه سرزد و زود به خاطر تو برگشت تبت رفته بود بالا استامینوفنم به زور میخوردی

منم به دره باب مامانی سرخاله بحث کردم بعدم ناراحت شدم و یه عالمع گریه کردم خیلی حساس شدم این روزا

شب بهت شیر دادم موندی پیش مامانی رفتیم من یه سر به مامان بزرگم زدم با بابات و تومدیم به تو قطره استا بدم که بع دفعه بالا اوردی شدید طوری که ترسیدیم ههمون

باز یه ساعت بعدم همین زنگ زدم دکترت گفت شیرتو بدوش با قطره قاطی کن بده دوباری خوردی تبت داشت میرفت بالا لباستو کم کردم شب بدی رو گرزوندم

الانم هنوز بی قراری

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر 1393ساعت 12:6  توسط راشین  | 

هوای بارونی

چقدر دلم تنگ شده واسه قدم زدن تو هوای پاییزی بارونی و پر کردن ریه هام از هوای سرد مهمون کردن خودم به یه.شیر کاکاو داغ امسال بارونو به خاطر پسملی همش از پشت پنجره دیدم.  چله پسری هم گذشت هر روز داره شیرین تر میشه داره به کارای من عکس العمل نشون میده باهاش بازی میکنم صدا در میارممیخنده شده تمام زندگیم بازم ازت ممنونم خدا جونوای مامانم و بابام که نگم شده زندگیشون.جمعه لباس علی اصغر تنش کردم ولی نرفتم همایش گفتم خیلی کوچولو هست مریض نشه سال بعد میبرمش اونجا.دیگه رفتیم خونه مامان جمعه و بردیمش حموم چله و آب چله ریختیم سرش.یواش یواش داره زندگیمون رو غلطک میفته و به دوران قبل دارم بر میگردم فقط یه ذره وقت کم میارم که باید بیشتر مدیریت کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 10:13  توسط راشین  | 

شرمنده

ببخشید نظرات پر مهرتون رو جواب ندادم همه رو با جون و دل خوندم ولی وقت نمیشه جواب بدم فردا پسملی چهل روش میشه واسش لباس علی اصغر خریدم 

پارسال یادمه روز تاسوعا ظهر با مامانم رفتیم آمپول گونال زدم تو نافم چقدر تو بغل مامانم گریه کردم و دلم شکسته بود خدایا اگه هر لحظه شکرت کنم واسه نعمت بهشتیت بازم بهت بدهکارم فقط عزت میخوام به همین وقت عزیرت و به شش ماه کربلات هیچ زن و مردی رو در حسرت بچه نذار خدایا پسرم رو بیمه ابوالفضلت میکنم و ازت میخوام.سید کوچولوم تا بزرگیش قدم تو راه تو بزاره الهه آمین.خدایا یه دهای دیگه ام دارم دوست دارم بهم عمر با عزت بدی بزرگ شدنشو ببینم و لذت ببرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 16:57  توسط راشین  | 

هفته اول

اول مهر امسال با هر سال فرق داشت  هر سال شور و اشتیاق بچه ها  و رفتنشون به مدرسه من و به وجد میورد امسال کودکی که ددر آغوشم بود و میخواستم باهاش برم خونه بشب قبل که میشه گفت اصلا نخوابیدم تو بیمارستان در اصل دو شب بود نخوابیده بودم ولی شور و اشتیاق زیادی داشتم صبح ساعت ۵صبح واسم صبحانه اوردن مامان واسم لقمه گرفت و خوردم بعدم کوهیار رو گذاشت تو بغلم بهش شیر بدم بهترین حس دنیا بود نگاه کردن به فرشته زمینی شده 

باید راه میرفتم از تخت اومدم پایین خدا رو شکر اونقدر سخت نبود که فک میکردم دست و صورتم رو شستم موهامو شونه زدم یه آرایش ملایم کردم دکترم میدونستم صبح زود میاد واسه ترخیص ساعت ۶صبح دکترم اومد دیدم گفت مرخصی راه زیاد برو فردا هم حموم کن شکم بند ببند هفته دیگه بیا واسه کشیدن بخیه مطب.ساعت ۸شوشو و مامانش اومدن پیشم که مامان بره خونه تا من بیام خونه رو آماده کنه تساعت ۱۲بود مرخص شدم دباد پاییزی خودش رو نشون میاد رنگ آفتاب بهم انرژی میداد رپدر شو شو اینا در خونه مامان اینا منتظرم بودن رسیدیم در خونه گوسفند کشت پدر شوشو اسفند دود کردن و...اناهار خوردیم خیلی خسته بودم کنار پسملی خوابیدم یه ساعت شد خوابم ولی انگار  یه شبانه روز بود اینقدر بهم چسبید و با آرامش بود این خواب هواسه شام مامان گفته بود خواهر شوشو اینا هم بیان رمادر شوشو یه گردنبد الله واسه پسری داد خواهر شوشو هم یه دستبند مادر بزرگم یه سکه.ممامانم کادویی که واسم سفارش دادخ بود یه انگشتر فیروزه بود که با اومدن زود آقا پسری وقت نشده بود بره بگیره.

مادرشوهری و پدر شوهری که خونه مامان اینا بودن از خواب بیدار شدم دیدم من و پسری رو تخت خوابیدم هیچ صدایی نمیاد از خونه اولش ترسیدم.نمامان رو صدا زدم اومد گفت همه خوابن منم داشتم گوشت های قربونی رو مرتب میکردم.مکمکم کرد رفتم دستشویی و اومدم به کوهیار شیر دادم آروغش رو مامان گرفت جیشش رو عوض کرد.بقیه هم بیدار شدن یه چایی عسل خوردم خیلی بهم میچسبه این روزا چایی عسل رخواهر شوشو اینا هم اومدن یه ره از دخترش که بچست و میره بالا سر بچه میترسم ولی رومم نمیشه حرفی بزنم ناراحتی پیش بیاد هی میرع سرش رو ناز میکنه...راستش اصلا دلم مهمون  نمیخواست دوست داشتم رو تخت ولو باشم قدیما  خانمی که زایمان کرده بود میخوابید و کاچی میخورد نمن مجبور بودم بیام تو پذیرایی رو مبل بشینم مدوستاشم زودتر برن بخوابم.

شام شوشو از بیرون گرفت خودش و خوردیم ساعت ۱۰:۳۰بود رفتن مهمونا منم کوهیارو شیر دادم و جیش...ساعت ۱۲بود خوابیدم سخت بود بلند شدن از رو تخت و شیر دادنش با بخیه ولی باید بیار میشدم گفته بودن بیشتر از سه ساعت اگه بچه بیدار نشد خودتون بیدارش کنید شیر بدید.

هنوز نمیتونست سینه رو درست بگیره آغوزم سخت میمود گشنشم بود گریه میکرده خدا رو شکر که سینه هام زخم نشده بود خدا پدر دکترم رو بیامرزه بهم گفت از ماه ۷ عرق نعنا بزن به سینت که زخم نشه.

روز دوم صبح بود صبحانه مفصلی خوردم به زور مامان و شوشو بیشنر دلم چایی میخواست تا غذا عصر باز مهمون داشنیم عمه های شوشو قرار بود بیان سخته خودت نیاز به استراحت داری مهمون میاد نی نی هم افتاده بود به گریه پستونک گذاشتم همچنان میک میزد مونده بودم مهمونا رفتن بچه بیقرار بود شب خوابیدم باز گریه اومدم جاشو عوض کنم دیدم پوشکش خونیه ترسیدم مامانم و شوشو رو صدا کردم رفتیم بیمارستان با شکم بخیه زده من میدودیم تو راه پله ها دکتر اورژانس دیزش گفت خانوم به بچه شیر ندادی گفتم چرا نگو من غذا نخوردم شیر نداشتم بچم آب بدنش رفته عوره دفع کرده دکتر گفت شیر خشک بده شیر خورد و خوابید آروم

پنجشنه سوم مهر صبح دیگه افتادم به غدا حسابی خوردم و هم شیر خودم هم شیر خشک دادم باید میرفیم غربالگری و تست زردی دکتر کودکان گفته بود زردی نمیگیره چون گروه خونیمون Abبود منم خوشحال بودم ولی زهی خیال باطل کم آبی دیشب زردیشو رسونده بود به ۲۰یعنی مرز سریع دستگاه به دستای کوچیکش سرم زدن آب بدنش برگرده اشک بود که میریختم بچم جلوی چشمم تو دستگاه چشماش بسته پوستش شده بود لبو اشک میریختم دکتر کودکان اولش یه زن بی مسولیت بود میدید من شیرم نیمده هنوز نمیزاشت شیر خشک بدم ممنم دکترش رو عوض کردم یه دکتر با مسولیت پیدا کردم که یه ذره پولکی بود با شکم بخیه زو روز من زل زدم به دستگاه هر سه ساعت میوردم بیرون با شک بهش شیر میدادم میزاشتم باز دستگاه چی کشیدم درد خودم یادم رفته بود 

بدترین پنجشنبه و جمعه عمرم گذشت اتاق خصوصی گرفتیم من و مامانم بودیم دستگاه تو اتاق ملاقاتم آزاد بود شوشو که داغون.شده بود مادر شوشو و...میومدن پیشم میخواستن منو دلداری بدن خودشون بدتر از من.

بالاخره تموم سد مرخص شدم لا افسردگی شدید رفتیم خونه امروز روز شس یا به قولی شب هفت بود حمومش کردیم عصر تو گوشش اذان گفتیم خودمم تب شیر کرده بودم افتاده بودم شیرم راه افتاد خدا رو شکر بچم نیم کیلو لاغر شده بود چقدر بود که نیم کیلوشم بره دیگه دو روز مامان نزاشت از تخت بیام پایین فقط استراحت کردم بخیه هام درد میکرد فقط شیر میدادم بقیه کتراشو مامان میکرد دستش درد نکنه....هبه زودی میام با قسمت بعدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آبان 1393ساعت 18:21  توسط راشین  | 

میام به زودی

سلام دوستای مهربونم ناین روزا وقت سر خاروندن ندارم خاطرات کوهیارو نصفه نوشتم ثبت موقت زدم ردر اولین فرصت میام ککولیک داره بچم گریه میکنه 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393ساعت 22:43  توسط راشین  | 

خاطرات روزهای آخر بارداری و روز زایمان

یکشنبه ها وقت دکتر داشتم برای چکاب هفتگی 23شهریور برای خاله هم وقت گرفته بودم اونم میخواس بیاد دکتر با هم رفیم داخل و من رفتم برای معاینه دکتر گفت تکون های بچت کم شده یه ذره هم فشار خونم رفته بود بالا فرستاد برای ان اس تی.

ان اس تی اول خیلی بد بود تکون های بچه ترسیده بودم رفم ی چیز شیرین خوردم باز ان اس تی دادم ولی چنگی به دل نمیزد قرار شد فردا س مسومیت حاملگی بدم نمک رو قطع کنم و دوباره برم بیمارستان بهمن برای ان اس تی دکرم گفت این چند روز استراحت کامل باشه کار سنگین نکن خلاصه ما شبونه رفتیم بیمارستان و یه ست خون دادیم و ظرف گرفتیم برای آزمایش مسومیت حاملگی

شوشو زنگ زد به مامانش که فردا راشین میاد خونه شما چند روزی اونجا باشه آزمایشم داره

دوشنبه صبح مادر شوشو اومد دنبالم و رفتیم خونشون عصر دوشنه هم با شوشو رفیم ان اس تی دیگه دادیم که خوب بود خدا رو شکر و برگشتیم خونه مادرشوشو قبل از رفتن یه سر اومدیم خونه مدارک منو برداشیم که شوشو بره برای ثبت نام دانشگاه من و برام مرخصی رد کنه 

سه شنبه هم خونه مادر شوشو بودم و شبش اومدیم خونه خودمون که باز از چهارشنبه برم خونه مامانم اینا اونجا باشم

صبح چهارشنبه حموم کردم و وسایلم رو برداشتم داداشم اومد دنبالم رفتم خونه مامانم اینا

پنجشنبه صبح مادر شوشو زنگ زد حالمو پرسید و حوصلمم سر رفه بود گف عصر میخوای بیام ببرم بیرون یه دوری بزنیم که دیگه قرار شد دوتا خانواده بریم یه جای نزدیک که برای من سخت نباشه و شام بخوریم و برگردیم

ساع 7 پدر وشو اینا اومدن و چون خونه مامان اینا نزدیک لواسون بود رفیم اون سمت هوا هم دیگه داش بوی پاییز به خودش میگرفت شب اومدیم خونه مامان اینا ساعت یک شب بود از درد از خواب بلند شدم خیلی درد بدی بود طوری که تا دستشویی دلا دلا میرفتم هی تحمل کردم گفتم اگه تا 4 ساکت نشد دردم مامانم اینا رو صدا کنم که دیگه از درد خوابم برد

صبح جمعه برای مامانم تعریف کردم درد داشتم گفت حتما دیشب شکمت باد خورده بوده

جمعه رو هم خونه مامان سپری کردیم و شنبه هم اونجا موندم

یکشنبه 30 شهریور باز وقت دکترم بود صبح شوشو دیر تر میخواس بره شرک اول خونه مامان اینا صبحانه خوردیم رفتیم سمت بانک بند ناف که قرارداد ببندیم و بعد منو بذاره خونه حموم کنم برم دکتر باز عصر برم دو روزی خونه مادر شوهرم

اومدم خونه یه ذره جمع و جور کردم یه سری لباس شستم ناهار خوردم و حموم کردم و آزانس گرفتم رفتم دکتر

داشتم با دکتر راجب تاریخ زایمان و نامه بیمارستان حرف میزدم و رفتیم واسه معاینه که باز دکتر تکون های بچه رو احساس نکرد و رفم یه ان اس تی دیگه دادم خوب نبود دکر گفت سریع برو بیمارستان اونجا دستگاهش قوی تره به من خبر میدن از اونجا منم زنگ زدم وشوشو اومد دنبالم به مامانمم خبر دادم ولی گفتم دلتون شور نزنه مثل دفعه پیش هست میام

تو راه به مادر وششو هم زنگ زدم که شما شامتون رو بخورید من میرم بیمارستان تا ده میایم خونه رفتم به بیمارستان همون و بستری شدن همان

رسیدیم به بلوک زایمان و آماده شدم برای ان اس تی

ان اس تی اول تکون بچه صفر بود با دکترم صحبت کردن گف بستریش کنید و تا صبح بذارید رو مانیتور باشه من صبح ساعت 5 میام به مامانم اینا و شوشو گفتم گویا اونا هم اومدن یمارستان ولی راشون ندادن که گفتن برید صبح بیاید

خلاصه ما رو بستری کردن دونفر دیگه هم تو ااق بودن که اورژانسی زایمان داشن یه ذر با اونا حرف زدم و اونا رو بردن واسه زایمان من موندم تنها اونجا یه ذره هم درد داشتم ساعت نمیگذشت تازه قرار بود ساعت ها هم کشیده بشه عقب خوابم نبرد هی از این ور به اومور سرم تو دستم قرار بود ساعت 5 صبح قبل از اومدن دکتر یه ان اس تی دیگه بشم

طرف ساعت 4 صبح بود یکی از مریضای دکتر اومد که آماده بشه برای زایمان نیم ساعت بعد یکی دیگه هم اومد خوب بود لا اقل یه هم صحبت داشتم

پرستاره اومد و دستگاه ان اس تی رو به من وصل کرد و گف تو مرخصی خیالت راحت منم به شوشو اس دادم که کجایی گفت دادم میام بیمارستان مامان و باباتم اومدن گفتم الکی اومدن من دکتر زایمانش تموم شه میاد مرخصم میکنه

با شوشو اس ام اس بازی میکردم که دکتر اومد بالا سرم نوار ان اس ی رو گرف و دید گفت تو درد نداری گفت چرا یه ذره دارم معاینم کرد گفت دکتر جون یه ذره دهانه رحمت 6 سانت باز شده صدا در نیمده سریع ااق عمل رو آماده کنید بهم شوک دست داد نفهمیدم چی شد در عرض ده دقیه منو بردن اتاق عمل اصلا فکرشو نمیکردم گفم من میخوام فیلمبرداری کنن قراره بند ناف ذخیره کنم گفت اصلا وقت نداریم گفتم لا اقل بذارید مامنم و همسرمو ببینم گفتن هیچ وقتی نداریم منو بردن تو اتاق عمل همینطور اشک بود که از چشمم سرایر بوذد دفعه اولم بود میرفتم تو اناق عمل دیدم دکترم سریع دستشو شست پزشک بیهوشی اومد بالای سرم چند تا سوال پرسید و دیگه هیچی نفهمیدم فق ساعت رو دیم که یه ربع به هفت صبح بود

چشمامو باز کردم اولش نمیدونستم کجام احساس میکردم دادم خفه میشم نفسم بالا نمیومد دیدم و یه اتاق بزرگم که توش پر از مریضه فهمیدم اینجا اتاق ریکاوری هست ساعت رو نگاه کردم ساعت تقریبا نه بود صدا زدم دارم خفه میشم ه حلقم خلط بود نمیذاشت نفس بکشم یه دردی هم زیر شکمم داشم یه دفعه ددیم یه پسر نازو اوردن کنارم گفتن ببین چه پسر نازیه گذاشتنش رو سینم بهرین حس دنیا بود فق پرسیدم سالمه گفت خیال راحت باشه بچه رو بردن دوتا پرستار اومدن و شکمم رو فشار دادن جیغی زدم که خدا میدونه خیلی بد بود 

باز یه بار دیگه فشار التماس میکردم نکنید میفتن باید فشار بدیم اگرنه مشکل برمیخوری 

آمادم کردن برم تو بخش در که باز شد شوشو رو دیدم که که میگه راشین رو اوردن پیشونیمو بوسید بعد مامتنم رو دیدم که داشت گریه میکرد و بوسم کرد منم اشک تو چشمام جمع بود مامانم گفت نمیدونی چه پسری به دنیا اوردی خیل نازه بعد بابام اومد بوسم کرد خواهر وشو رو دیدم داره فیلم میگیره بعد پدر شوشو رسیدیم در اتاقم دیدم مادر شووش اونجاست پسری هم تو اتاقه همه رو بیرون کردن لباسم رو عوض کردن بعد اجازه دادن بیان تو پرستار اومد باز پسری رو گذاشت رو سینم شیر خورد 

دیگه بقیه اومدن تو و حالمو میپرسیدن هیچ کس فک نمیکرده من زایمان کنم همه منتظر ترخیص من بودن که پرستار میاد میگه شناسنامه بدید شوشو میگه مگه مرخص نیست میگه کجای کاری آقا و اتاق زایمانه بعد ده دقیقه میان و میگن همسر ئ همراه های راشین بیان بچه رو ببین مامانم میگفت ما اصلا باورمون نمیشد خلاصه که پسر ما 31 شهریوری شد 

دیگه همه رفتن و مامان موند پیشم من باید هیچی نمیخوردم با مامن یه ذره حرف زدیم و یه ذره گریه کردم دیگه نزدیک ساعت ملاقات بود مامان موهامو باف یه ذره ارایش کردم اول شووش اومد بعد مادر شوهر و خواهر شوهر اینا بعد بابام اینا و همه خاله ها و دختر خاله ها و عمه و...پرستارا میگفتن ما زائو ندیدیم اینقدر ملاقاتی دسته گل تو اتاق پر بود

 

مادر شوشو جلوی همه یه دستبند دستم کرد که قدیمی بود بعد شوشو یه نیم س بهم داد

ساعت ملاقا تموم شد همه رفتن موندیم منو مامان و بچه یه مریض دیگه هم اوردن کنار دستم وای که چقدر ناز داشت تا صبح ناله کرد

ساعت 6 برام یه چای و عسل اوردن خوردم بعد گفت از تخت با پایین راه برو سخت بود ولی نه خیلی چند قدمی راه رفتم بعد کمپوت خوردم و...

شب سخی رو با هم اتاقی نالان گذروندم ولی گذشت

صبح روز سه شنبه مادر شوشوو شوشو اومدن پیشم مامانم رفت خونه که کارای خونه رو بکنه من میام

ساعت 11 ظهر مرخص شدم و رفتیم خونه مامانم باد پاییزی اول مهر حس خوبی و بهم داده بود

ببخشید پس ها رو تک تک نمیرسم جواب بدم از تبریک های پر از مهر همتون ممنونم

رجیج میدم به جای جواب به تک تک پستای پر از مهر شماها از پس جددی ذارم دوستون دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 17:1  توسط راشین  | 

سلام خاله ها

سلام خاله ها من ۳۱شهریور ساعت ۷:۰۲صبح به دنیا اومدم الان خونه مامان بزرگیم ان شالله اگزود زود میام پ
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مهر 1393ساعت 19:49  توسط راشین  | 

چند هندونه

عزیز دل مامان قربونت برم که با اومدنت وجود پرم از برک شد و قدم اینقدر خیره

عشقم روزا داره میگذره و به لحظه ای میخواستیم داریم نزدیک میشیم خیلی این روزا به نظرم دیر میگذره خوب استرسم هس که دارم مثلا میگم نکنه تو بیمارستان جابه جا بشی نکنه ال بشه نکنه بل بشه سعی میکنم این روزا بیشتر اطلاعا کسب کنم و از تجربه دیگران اضافه کنم

شنیدم که جدیدا بچه رو و بیمارستان نمیشورن آخه چرا؟خوب کثیفه بچه که یعنی چی اون وق؟

خوب داشتم میگفتم عشقم یاده که من به خاطر اینکه به بارداری فک نکنم شروع کردم به درس خوندن و کنکور دادم بعد دیم خاله پری نیمد و تو اومدی و وجودم حالا جواب اون کنکورم اومد و من قبول شدم اصلا باورم نمیشد که قبول بشم اونم تهران خیلی خوشحالم ولی رم اول رو به خاطر و مرخصی رد کردم که تو یه ذره جون بگیری بعد برم از بهمن سر کلاس امیدوارم که از پسش بر بیام و بتونم هم درس بخونم هم به و بابایی برسم هم کار خونه هم سرکار ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 18:27  توسط راشین  | 

روزهای آخر

سلام عسلک مامان خوب برای خودت تو دل مامان بالا و پایین میپری و من قربون صدقت میرم این روزا داره دیر میگذره برام دوست دارم فقط زودتر بشه اون لحظه ای که تو رو میذارن تو بغلم روزی هزار بار اون لحظه میاد جلوی چشمم هر لحظه استرس میگیرم به اون لحظه شیرین فک میکنم .

از حال روز خودم بگم برات خیلی تعریفی نیست خودمو میکشم به زور راستی هنوز سرکار میرم البته بهتره چون کمتر میشینم فک رو خیال میکنم لا اقل روزا هم زودتر میگذره ....

ولی معدم بد اذیتم میکنه دو روز میشه امتحان کردم بعد غذا تا دو سساعت نباید آب بخورم که رفلاکس کنه بهترم غذامم آروم تر میخورم .

یکشنبه این هفته برم دکتر دیگه ان شالله بهم تاریخ دقیق زایمان رو میگه البته من الانم منتظرم چون شاید کیسه آبم پاره بشه شبا قبل خواب دور و بر خونه رو یه مرتب میکنم که اگر اتفاقی افتاد و من نبودم خونه مرتب باشه.

دلم داره لک میزنه برای لحظه دیدار درسته که دلم برای تکونات تنگ میشه برای روزای دوتایی که با هم داشتیم تو منو اذیت کردی من تو رو اذیت کردم ولی به لحظه دیدار داریم نزدیک میشیم ....

قند عسل مامان امیدوارم بتونم برات مامان خیلی خوبی باشم اینو بدون من عاشقتم ولی خیلی بلد نیستم با زبون قربون صدقت برم ولی تو زندگیم عشقم تو بابایت هستید

مواظب خودت باش این چند روزو عشقم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 14:59  توسط راشین  | 

مطالب قدیمی‌تر